رؤیاهای طلائی ماه‌زدگان ۱۳۵۷ و امروز!

  • پرینت
.



بی‌مناسبت نخواهد بود فعلاً داستان کوتاه و لطیفه مانندی که وصفِ حال بعضی از افراد و گروه‌هایست که همچنان هر کار ناپسند و زشتی را که هرچند از جانب و سوی اشخاص و مقامات دیگری صادرشده یا انجام‌یافته است، به شاهزاده رضا پهلوی نسبت داده و همۀ بدی‌ها و زشتی‌های ناشی از عمل و اقدامِ دیگران را به‌حساب وی می‌گذارند و زورشان فقط و فقط به او می‌رسد و بس و آخرالامر این شاهزاده است که بجای مقصر اصلی چَک و پس‌گردنی را به‌ناحق می‌خورند را دوباره به یادآوریم و بحثِ اساسی در موردِ معاندان و مخالفانِ شاهزاده رضا پهلوی که وعده‌اش را حدودِ چهار سال پیش داده بودم، در پیش بگیرم.

داستان ازاین‌قرار است که حاج‌آقای خوش‌هیکل و چاقی هر وقت به ضیافتی دعوت می‌شده به همراه خود یکی از پسران و یا نوکرهایش را می‌برد و او را در مجلسِ ضیافت و به‌ویژه بر سر سفره کنار خود می‌نشاند. روزی دریکی از همین ضیافت‌ها که حاج‌آقای ما و آن پسر جوانِ همراهش حضور داشتند، دست بر قضاء آدمِ رند و زرنگی نیز دعوت و حضورداشته و درست برخلاف حاج‌آقا که همیشه در صدرِ مجلس می‌نشست، در آن ته، ته و پایین، پایین‌های مجلسِ ضیافت بر سر سفره نشسته بود و با زرنگیِ خاص خود حرکات و سکناتِ همه را زیر نظر داشت. انواع و اقسام غذاها و خوراکی‌ها بر روی سفره چیده شده و هرکس مشغول پذیرایی از خود بوده و سینی‌ها و طبق‌های پر از خوردنی‌های چرب‌وچیلی مرتب از این‌طرف به آن‌طرف کشیده می‌شدند. پرواضح است، حاج‌آقای خوش‌هیکل و چاقِ مجلس هیچ‌وقت آن اجازه را به خودش نمی‌داده که در این بکش، بکش‌ها و بخوربخورها از دیگران عقب بیفتد، لذا با سرعت و ولع هرچه تمام‌تر خم‌شده و دست به‌طرف سینی پر از مرغ بریان شده، برده تا آن را به‌سوی خود بکشد که در این میان از شدت زور بکار گرفته‌شده و آن شکم‌گنده ناخودآگاه و بی‌اختیار بادِ معده از ماتحتِ حاج‌آقای ما در می‌رود. او بدون اینکه بروی مبارکِ خود بیاورد پس‌گردنی محکمی به پسر جوانِ همراه خود میزند و شماتت کنان او را مورد موآخذه قرار داده از وی می‌خواهد دست از این کار زشت بردارد و پیش این‌همه آدم جلوی خود را بگیرد و بی‌تربیتی نکند. همه و حتی آن آدم رند و زرنگِ ما با حیرت و چشمان چهارتا شده، ناظر صحنه بودند و اما جرأتِ گفتن حرفی که حاج‌آقا را ناراحت کند و یا به قبایش بربخورد نداشتند. چندی نمی‌گذرد نفر بعدی که آن‌طرف تر نزدیک پسر جوانِ بی‌گناه نشسته بود بهنگام خم شدن و کشیدن لیستِ پر از غذا به‌طرف خویش، همان بادِ مزبور از وی نیز در می‌رود که او هم بلافاصله پس‌گردنی دیگری را حوالۀ آن پسرک بینوا می‌کند و او نیز همانند حاج‌آقا پسرِ بیچاره را به گناه نا کرده متهم نموده سیاست می‌کند. چند نفر دیگر از حاضرین که وضع را بدین گونه مساعد دیدند به محضی که از شدتِ پرخوری بادی از خود درمی‌دادند گناهش را گردن همان پسرک جوان می‌انداختند و کار زشت خود را به او نسبت داده و یک پس‌گردنی نثارش می‌نمودند. آن آدمِ رند و درعین‌حال زرنگ ما که تمامی این اتفاقات را زیر نظر داشت بهنگامِ کشیدن سینیِ غذاها عمداً یک بادی چنان پر صدا و آشکار از ماتحتش درآورد که توجه همۀ حاضرین در مجلسِ ضیافت را به خود جلب نمود و بااینکه همه فهمیدند کار او بود و صدا از ته مجلس و نه صدر آن آمده، خیلی آرام و با خیالِ راحت و بدون احساس شرم و حیا از آن ته و انتهای دیگر مجلس بر پا خواست و مستقیماً به‌طرف پسرکِ جوان که بغل‌دست حاج‌آقا در صدر مجلس نشسته بود آمد و یک پس‌گردنی محکم و جانانه‌ای به جوانک بینوا زد و برگشت نشست سر جای خودش. اهل مجلس و بالأخص حاج‌آقای خوش‌هیکل، همگی بنای اعتراض و شکایت گذاشتند که این چه کاریست تو کردی! همه دیدند و شنیدند بادی که دررفت از ماتحت تو بود پس چرا این پسرک بیچاره و ناتوان را پس‌گردنی می‌زنی و گناه را گردن او می‌اندازی؟ مرد رند که عمداً این کار را کرده بود و به دنبال چنین فرصتی می‌گشت گفت: تقصیرکار و مقصر اصلی من نیستم! اول‌ازهمه خود شما حاج‌آقا وقتی همین نیم ساعت پیش بادی از شما دررفت بجای شما این پسرک بود که مزۀ پس‌گردنی را نوش جان کرد. بعد از شما نیز همان نفری که طرف دیگر جوان نشسته است عین عمل ناپسندِ شمارا تکرار نمود و پس‌گردنی را باز پسرِ بینوا خورد. آن چند نفر دیگر نیز خودشان دسته‌گل به آب دادند و سیلی و چَک را مجدداً جوان بیچاره تناول نمود. خوب من هم خیال کردم که این رسم شماست و قاعدۀ یک چنین بازئیست. برای اینکه من نیز از قافله عقب نمانم و همرنگ شماها شوم عین همان کاری را نمودم که اغلبتان بدان مبادرت ورزیدید و آن را بدون هیچ‌گونه اباء و شرمی انجام دادید. من دیدم در این جمع کار بد، زشت، غلط و بی‌ادبانه را کس دیگری انجام می‌دهد اما پس‌گردنی و چَکش را این جوانک بدبخت و بی‌گناه می‌خورد. این بود من هم سنت‌شکنی ننموده و کار بد خودم را به‌پای پسرک نوشتم. اگر این عمل من خلاف است، این خلاف را اول شماها مرتکب شدید و نه من! این‌جانب همان عملی را انجام دادم که شماها پیش از من انجام دادید.

حالا به آنانی که بیجا و بی‌جهت به شاهزادۀ محبوبِ ایران حمله نموده ویرا به گناه نکرده متهم می‌کنند و ایشان را بجای دیگران به محاکمه می‌کشند و در کوبیدنِ این شخصیت گوی سبقت را از هم می‌ربایند، عرض می‌کنم؛ شما حضرات اشتباهِ فاحشی کردید٬ شما نمی‌توانید برای شاهزاده تعیین تکلیف کنید! شاهِ فقید٬ محمدرضا شاه پهلوی شاهزاده (ولیعهد) را به ملتِ ایران سپرده است و نه به شما! همین ملت است که می‌تواند از شاهزاده‌اش بازخواست نماید نه شما! شما کاره‌ای نیستید! به خدا قسم، شما اگر بجای جهانبانی‌ها٬ رحیمی‌ها و دیگر جانبازان راهِ میهن بودید و دادگاهی می‌شدید، بدون تردید تمامی گناه‌ها را به گردنِ شاه می‌انداختید و خودتان را نجات می‌دادید و درمی‌رفتید. آن‌وقت سنگِ جهانبانی٬ رحیمی و بقیه قهرمانانِ ملی ایران را به سینه می‌زنید؟! شما قابل‌اطمینان نیستید! شما بیشتر به همان فردوست‌هائی شبیهید که خنجر را از پشت حتی به دوستانِ صمیمی خود و به محمدرضا شاه می‌زنند. شما را ملتِ ایران باید دادگاهی نماید. شما خیانت کردید! شما به شاهزاده‌ای که به قانونِ اساسی مشروطۀ ایران قسم‌خورده است خیانت کرده‌اید. شما به داریوش همایون نیز توهین کرده‌اید زیرا او هم همانندِ شاهزاده رضا پهلوی به‌صراحت اعلام نموده بود که اگر ایران و تمامیتِ ارضی آن به خطر بیفتد٬ دشمنی با جمهوری اسلامی را موقتاً کنار گذاشته و جهتِ دفاع از میهنش با متجاوزین خواهد جنگید. شما آن نوع دفاع از ایران را با جنایت‌های قاسمِ سلیمانی شخصی یکی می‌دانید؟! شما همان بهتر است مانندِ آن گوینده٬ آن برنامه‌ساز موردعلاقه‌تان که آماده بود برود و به‌پای خامنه‌ای شخصی بیفتد و طلبِ عفو نموده درخواستِ امان‌نامه نماید٬ بروید همین کار را بکنید! خیالتان را بگذارید راحت کنم و به شما بگویم؛ آنچه مهم است اینکه٬ ملتِ ایران به‌خوبی دریافت کرده که شاه فقیدش چه گفته، اراده‌اش چه بوده است و هرگز شاهزاده رضا پهلوی را تنها نگذاشته و به کوری چشمِ بعضی‌ها بدو وفادار است و تا آخر حمایتش خواهد کرد. اگر امثالِ شما خمینی آدمی را با دروغ و دغل تا ماه و ستاره بالا بردند و پادشاهِ خوبانی همچون محمدرضا شاه را به هجرت وادار کردند، ملتِ بزرگِ ایران تلافی این بی‌عدالتی و این ستم را درآورده و علیرغم امیال و اهداف شما، شاهزاده رضا پهلوی را همچنان به رهبری خویش برگزیده و او را در پناه خودش خواهد گرفت. شما خیال می‌کنید که تاب حال با شاهزاده بوده‌اید. هرگز نبوده‌اید! معنی وفادار بودن را بروید از آن‌هایی یاد بگیرید که حاضر بوده و هستند جانشان را فدای رهبرانشان بکنند. وفاداری را بروید از جهانبانی٬ رحیمی و ... که حتی در دمِ مرگ نیز به شاهشان پشت نکردند، بیآموزید. معنی وفاداری را بروید از آن السیدِ اسپانیائی یاد بگیرید که علیرغمِ رنج‌ها٬ در بدری‌ها٬ آوارگی‌ها و ستمی که پاداش بر او رواداشت، هرگز به همان پادشاهش خیانت ننمود و بااینکه شایستگی آن را داشت خودش شاه اسپانیا بشود، اما ذره‌ای خیانت به پادشاه در مغزش خطور نکرد! حضرات٬ اگر شما آدم‌های دمکرات و منصف بودید٬ هرگز تن بدان نمی‌دادید و حاضر نبودید میهن‌پرست‌ترین شاهِ ایران٬ محمدرضا شاه پهلوی، کشورش را ترک کند و بهر وسیله‌ای که بود مانع رفتنش می‌شدید! غرور بیجایتان هرگز نگذاشته و نخواهد گذاشت که شما برای ایران کاری و خدمتی بکنید و بالفرض از شاهزاده پشتیبانی نمایید. شما اغلبتان فقط به فکر خود و نفع خویشید. اگر فردوسی شاهنامه را سرود برای این بود که ایران را به صدر برساند؛ اما بیشتر شماها شعر می‌گویید تا خودتان بر صدر بنشینید! برخی حضرات ده‌ها سال است روزنامه٬ رادیو٬ تلویزیون و یا رسانهٔ دیگری دارند و اغلبِ آن‌ها را قبضه کرده‌اند ولی تاب حال هیچ گلی بسر این ملتِ گرفتار بلا٬ نزده‌اند٬ آن‌وقت توقع دارند در چنین اوضاع آشفته و شرایط به‌غایت خطرناک ازیک‌طرف و نق زدن‌های مداوم و دشمنی‌های پایان‌ناپذیر همین حضرات٬ تلویزیونِ شاهزاده رضا پهلوی بتواند در عرض چند ماه جمهوری اسلامی را سرنگون کند! عجب شق‌القمری است این کار شما! اغلبِ حضرات کار و یا کاسبی خوبی دارند که واقعاً آفرین به همه‌شان! ولی اگر قصد و نیتِ آن را ندارند دست به اقدامی بزنند که جان و مالشان را همانند شاهزاده رضا پهلوی ازبهر نجات و رهایی ایران به خطر بیندازد٬ همان بهتر دور سیاست را خط بزنند و به دُکان و کاسبی‌شان بپردازند!

حرفِ آخر اینکه٬ رؤیاهای طلائی اغلبِ شما آقایان و خانم‌هایی که کماکان منقلبید و خود را همچنان مانندِ سالِ ۱۳۵۷ در حال مبارزه با نظامِ پادشاهی مشروطه یافته و می‌یابید٬ در ورای این آرزو یا این باور ساختگی همیشگی‌تان نهفته شده‌اند: «رضاشاه و محمدرضا شاه پهلوی دیکتاتورند٬ پس باید می‌رفتند! شاهزاده رضا پهلوی چون بسیار دمکرات است٬ بنابراین نباید بیاید!» درنتیجه مجبورید همین رژیم جمهوری خمینی را حفظ نمایید تا از برکتِ وجود آن به کاروکاسبی‌تان کما فی السابق ادامه بدهید! اما افسوس برای شما جلوي آنچه را که هرگز نمی‌توانید بگیرید خواست و ارادهٔ راسخ و فولادینِ ملتِ سلحشور ایران است. محوریتِ این خواست و اراده همانا برگرد شاهزاده رضا پهلوی و رهبریت ایشان دُور می‌زند. تمامی وطن‌پرستان و ایران خواهان بنا به وصیت و توصیهٔ شاه فقیدشانُ این شاهزاده را در پناهِ خود گرفته و به کمکِ ایشان میهنشان را رهایی خواهند بخشید. چرا٬ چون به گفتهٔ رایزنِ فقیدِ حزب مشروطه ایران٬ زنده‌یاد داریوش همایون؛ «کمک می‌کند به حفظ یگانگی ملی ایران؛ و برای ما این یگانگی و تمامیتِ ارضی کشور از همه‌چیز بالاتر است». همین!