نام‌های سه‌گانۀ برات علی یزدانی!

  • پرینت
.



(قصۀ پر غصۀ انتخابِ دو نام: کاوه یا برات علی!)

شهر توبینگن (Tübingen): برای اولین بار یک مرد خود را به دلایل سیاسی در این شهر دانشگاهی به آتش می‌کشد. او یک ایرانی ۴۹ ساله است که در سال ۲۰۰۴ به آلمان آمده و درخواستِ پناهندگی ارائه داده بود. اطلاعیۀ درگذشتِ برات علی یزدانی هنوز در داخل یک لفافۀ پلاستیکی بر درختی پشتِ کلیسای دانشگاهی توبینگن دیده می‌شود. این پناهندۀ ۴۹ ساله با ریختنِ بنزین و آتش زدن آن، خودش را در همین مکان سوزانده بود. در روز حادثه، دانشجویان رشتۀ پزشکی که در حال برگزاری مراسمِ ترحیم و عزاداری برای اهداءکنندگان اعضای بدن در کلیسای نامبرده بودند، با دیدنِ صحنه به بیرون ریختند؛ اما شوربختانه برای احیای مصدوم و زنده نگه‌داشتن او کاری نمی‌شد انجام داد. به‌منظور اینکه خانم دکتر اورژانس، بتواند بدون مزاحمت کار خود را انجام دهد، نیروهای پلیس، حیاطِ کوچک و پوشیده از درختان را مسدود نمودند. یک هفته بعد، دوستان و آشنایان برای انجامِ مراسم یادبود در محل درگذشت متوفی جمع شده، شمع روشن کردند و درصدد آن برآمدند تا علل اولین خودسوزی سیاسی یک انسان در شهر توبیگن را دریابند. حاضرین به‌سرعت جواب‌هایی برای سؤالاتشان پیدا کردند؛ فعالان و دست‌اندرکاران پناهندگی معتقدند که درگذشتِ یزدانی نتیجۀ شکستِ سیاست و نوع روش امر پناهندگی در آلمان است که انسانی را در آسیابِ بروکراسی و کاغذبازی خُرد نمود. مسئولِ ادارۀ پلیس در شهر رویتلینگن (Reutlingen) می‌گوید: «متوفی دلیلی جهتِ خودکشی نداشت چون او از سال ۲۰۱۳ به این‌طرف پناهندگی‌اش پذیرفته‌شده بود. او اجازۀ کار کردن داشت و از طرف دیگر هیچ‌گونه نامۀ الوداعی از خود بجای نگذاشته است».

(آغاز ماجرا)

برات علی یزدانی، بدان گونه که از پروندۀ پناهندگی‌اش برمی‌آید با نام‌های دیگری مانند «کاوه پور یزدانی» و «علی یزدانی» نیز شناخته‌شده. وی در بیستم ماه فوریه و در سن ۴۹ سالگی درگذشته است. تبار او از یک خانوادۀ کُردِ کشاورز شهرستانِ بجنورد، شهری در مرزهای شمالی ایران می‌باشد، اما بزرگ‌شدۀ تهران و شغلش قفل‌سازی بود. چهارده‌ساله بوده که انقلابِ اسلامی در ایران اتفاق افتاد. برات علی یزدانی شاهد آن بود که چگونه ایرانِ متمایل به دنیای غرب با «نظامِ سلطنتی استبدادی (من هرگز و در هیچ کجا نخوانده و نشنیده‌ام که زنده‌یاد یزدانی بیان نموده باشد: نظامِ پادشاهی در ایران استبدادی بوده. این تهمتِ بزرگی است که بدو نسبت داده‌شده و می‌شود)» به یک مملکتِ بنیادگرای مذهبی تبدیل‌شده، زنان تحت‌فشار قرارگرفته و مخالفانِ سیاسی رژیم شکنجه گردیده و به قتل می‌رسیدند. بعدِ آن‌که عراق به کشور همسایه خود یعنی ایران حمله کرد و جنگ به مدتِ هشت سال ادامه یافت، مهاجرتِ دسته‌جمعی ایرانیان آغاز گردید. اولین خروج یزدانی از ایران، وی را به‌طرف ژاپن برد. او نیز همانند بسیاری از هم‌نسلان خود به‌عنوان کارگر مهمان در آنجا مشغول کار شد. او در مدتِ سه سالِ اقامت در ژاپن تکنیکِ به اجرا درآوردن نقشه‌های طراحی‌شده را، آموخت و مبدل به تکنسینی شد که در آلمان معادلِ سرکارگر صنعتی است. یزدانی به ایران برگشت و قصد داشت در آنجا یک مؤسسه فلز سازی راه بیندازد، لیکن به دلیل اینکه می‌بایست رشوۀ بسیار زیادی بپردازد، بنابراین سرمایه‌اش ته کشید. لذا می‌خواست مجدداً به ژاپن برگردد اما در این میان دیگر نیازی به کارگر مهمان در میان نبود. او به‌ناچار در کشور فیلیپین مشغول بکار شد، بدان امید که ازآنجا بتواند به ژاپن برود. بعدازاینکه مدتِ ویزای اقامتش در فیلیپین تمام شد تلاش نمود به‌صورت غیرقانونی و قاچاقی در همان کشور بماند. این بود که به همین خاطر دستگیرشده و به مدت پنج ماه در زندان بسر برد. زمانی که برای بار دوم به ایران برگشت، هدفش فقط ترکِ ایران و این بار بیش از همه به‌طرف اروپا بود. برای گرفتن اجازۀ خروج از مقاماتِ کشوری و خارج شدن از ایران ناچار به جدائی از همسرش شد. دخترش را که در سن ۹ سالگی بود از آن به بعد دیگر هرگز ندید.

در اردوگاهِ مرکزی پناهندگان در شهر نکارهالده (Neckarhalde)، کودکانِ همسایگانِ محلی در حال بازی و تفریح‌اند. مردها بر کاناپه‌های چرمی نشسته و اوقاتِ خود را به بطالت سپری می‌کنند زیرا اجازۀ کار کردن ندارند. آن‌ها هر وقت در این اردوگاه طاقتشان طاق می‌شود، برای گذراندنِ وقتشان بدین مکان می‌آیند. دور از ذهن نیست که عاقبت، گذشتِ زمان هم آنان را از بین ببرد. یک جوان ایرانی بنامِ «سام» که موهای سرش همانند چشمانِ سیاهش برق می‌زنند، دوستِ بسیار خوبی از برات علی یزدانی بود. هنگامی‌که سام و پسرعموی (می‌تواند پسرعمه، دائی، خاله و یا...باشد) برات علی خبر درگذشتِ وی را به دختر یزدانی رسانده بودند، سام بر صفحۀ اسمارتفونِ خویش دختر را دیده بود که دارد گریه می‌کند و اشک می‌ریزد. دختر یزدانی نمی‌خواست مرگ پدرش را باور کند. اصرار و تأکیدش بر این بود که او را به قتل رسانده‌اند؛ اما سام موضوع را بهتر می‌داند. سام به مدت سه سال در اردوگاهِ پناهندگان زندگی کرده. او می‌گوید: هیچ سگی چنین زندگی را نمی‌کند! دیوارها همه کپک‌زده‌اند و مکانِ کثیفی است. تازه این اهمیتی ندارد. او به آلمان آمده چون می‌خواست آزاد باشد؛ اما خود را حقیقتاً در آلمان به همان‌گونه تحت‌فشار می‌بیند که در ایران بود. سام می‌گوید: اجازه نداشتم کارکنم. اجازه نداشتم مسافرت کنم! نمی‌توانستم هیچ پولی به دست بیاورم. سه سال تمام نتوانستم کاری انجام بدهم و چیزی بنا کنم! و ادامه می‌دهد: سه سال از زندگی و عمرم به‌راحتی از بین رفتند؛ و برات علی (یزدانی) ۱۰ سال از عمرش این‌گونه گذشت!

برات علی یزدانی در سالِ ۲۰۰۴ با نامِ علی یزدانی به آلمان سفر کرد. دلیلی را که به جهت فرارش از ایران مطرح نمود این بود که او در ایران اقدام به پخش اعلامیه و شب‌نامه‌های دست چپی نموده است. او علاقه نداشت راجع به زندگی‌اش در ایران صحبت کند حتی با آشنایان خود. مقاماتِ اداری در آلمان خواهانِ ارائۀ مدارک بودند. ولی او از ارائۀ آن‌ها خودداری می‌کرد. اولین درخواستِ پناهندگی‌اش رد شد. درصدد آن برآمدند که با ممنوع الکار کردنش او را وادار نمایند مشخصاتِ حقیقی خود را اعلام نماید. واقعیت این است که او برعلیه سیستم در ایران برخاسته بود اما اینک او خود را برعلیه آلمانی‌ها قرار داده است. او نه‌تنها از آلمان اخراج نگردید بلکه به وی اقامتِ موقتِ سه‌ماهه داده شد که هر سه ماه به سه ماه، می‌بایست نزدِ اداره خارجیان تمدیدش می‌نمود. دقیقاً یک وضعیت و هویتِ شکننده برای یک موجودِ شکننده! حقیقتاً برات علی یزدانی هرگز خود را بدین گونه ندیده بود. او برخلاف این قضایا، نام مستعار قبلی خویش را تغییر داد و نامِ دومی برگزید: اینک او خود را «کاوه پور یزدانی» می‌نامید، برگرفته از کاوۀ آهنگر آن قهرمان ملی ایرانی که با قهرمان اسطوره‌ای آلمانی بنامِ زیگفرید (Siegfried) قابل‌مقایسه است. تحتِ دومین نامِ مستعار، دومین زندگی وی آغاز می‌گردد این بار به‌عنوان «مبارز تبعیدی برای برقراری حقوق بشر در ایران».

آقای یزدانی همراه با میز اطلاعاتی خود (مشابه همین اقدام و فعالیتِ وی را می‌تواند در وب‌سایت حزب مشروطه ایران مشاهده کرد) در جلو کلیسای توبینگن به تصویر شهر مبدل شده بود. آدم‌ها برای اینکه مجبور نباشند تصاویر وحشتناک از شکنجه‌شدگان در ایران را که او به‌صورت کارتپسال درآورده و به نمایش می‌گذاشت، ببینند راهِ خود را کج می‌کردند. این‌ها بر این بود که او نیز جزو آن دستۀ بزرگ دروغ‌پردازان شهر توبینگن می‌باشد تصورشان (همین تصورهای نادرست، گاه آ زندگی بسیاری را بر باد داده و می‌دهند. نباید فراموش کرد، بعضی از گروهک‌ها و سازمان‌های به‌اصطلاح سیاسی، در به وجود آوردن چنین برداشت‌ها و تصوراتِ نادرست سهمِ بسزایی داشته و دارند)؛ اما این تصور یک اشتباهِ محض بود. یزدانی برای اینکه بتواند در آلمان اعتراضاتِ خود برعلیه جمهوری اسلامی را پیش ببرد به آموزش زبانِ آلمانی روی آورد. اگر او موفق به برانگیختن و بیدار نمودن آلمانی‌ها بشود، حتماً شرایط در ایران روی به‌طرف بهبودی خواهند گذاشت. او کاوه بود، همان قهرمان اسطوره‌ای که مردمش را روستا به روستا و محل به محل به دنبال خود متحد نمود تا آنان را از زیر سلطۀ یک جبار ظالمی رهایی بخشد. چهار سال بر همین منوال سپری شد تا عاقبت او توانست آن محل زندگی دسته‌جمعی یعنی اردوگاه پناهندگی را ترک کند و به داخل یک اتاقی که آن‌هم به‌صورت مشترک استفاده می‌شد و در خانه‌ای واقع بود که سابقۀ تصرفی داشت، نقل‌مکان نماید. این خانه در نزدیکی پادگانِ تیپفالِ ویلهلمینیستیش (wilhelministische Thiepval-Kaserne) و در جنبِ ایستگاه راه‌آهن بود. او توانائی تهیه و فراهم نمودنِ بیش از این‌ها را نداشت.

هم‌اتاقی‌های یزدانی این‌گونه از وی یاد می‌کنند: جدی‌ترین انسانی که با موهای کم‌پشت قهوه‌ای، سرخود راکمی کج نگه می‌داشت. او همچنین قادر بود حین کباب_کوبیده درست کردن در محوطۀ پادگان قدیمی، ضمنِ لبخند بر لب داشتن، برایشان از تاریخ (داستان) بگوید. یکی از دوستانِ یزدانی بنامِ «فرهاد» به وی گفته بود: «تو دوست داری برای رفقایت خوبی بکنی اما در حق خودت داری بدی می‌کنی!» دلیلش این پود که آن مردِ با نامِ جدیدِ کاوه پور یزدانی، پس از دعوت‌های آن‌چنانی و به راه‌اندازی بساط کباب کردن و این‌ها، در عرض یک هفته ورشکسته و مفلس می‌شد. مردِ ۵۲ سالۀ تکنسینِ IT، (گویا اشاره به فرهاد است) حدودِ ده دقیقه زودتر به میدانِ واقع در پشتِ کلیسای دانشگاه (Stiftskirche) می‌آید تا بتواند جمله‌ای را بگوید که قضاوت‌های عجولانه و پیش داورانۀ آلمانی‌ها در خصوصِ خارجیان مقیمِ آلمان را به صفر و به هیچ تبدیل کند، بدین شرح: «مردمِ آلمان می‌توانند ساعت خود را با من تنظیم کنند!»

فرهاد گفت: «کاوه از نوع پناه‌جویان اجتماعی ـ اقتصادئ گریخته از ایران بود!» این فرهاد مردِ آرام و گردیست که از قِبلِ مؤسسۀ کوچکِ انفورماتیکش (IT-Firma)، اموراتِ خود را می‌گذراند. او بسیار خوب و سلیس زبانِ آلمانی را صحبت می‌کند و در میان ایرانیان ساکن در خارج، از محبوبیتِ بالائی برخوردار است. فرهاد در سالِ ۱۹۸۴ وقتی‌که طبقۀ متوسطِ ایرانیان از جور خمینی به خارج فرار می‌کردند، به آلمان می‌آید. می‌پرسم: «چگونه است هنگامی‌که آدم ۳۰ سالِ آزگار در تبعید باشد»؟! فرهاد ابتداء یک بلوک کاغذِ شطرنجي ۴ ـ Din از داخلِ کیفِ لپ‌تاپش بیرون می‌آورد. او تصویری را به شکل درخت رسم می‌کند. با اشاره به درخت، می‌گوید: «ببین، این بالفرض توئی!» و سپس یک شاخۀ جانبی بر درخت می‌کشد؛ و می‌گوید: «این هویتِ ایرانی توست!» و سپس شاخۀ دیگری را رسم می‌کند و ادامه می‌دهد: «این هویتِ آلمانی توست!» خط دیگری را اضافه می‌نماید: «و این هم هویتِ توست به‌عنوان متقاضی پناهندگی!» فرهاد خطوطِ بیشتری را بر صفحۀ کاغذ به‌عنوان دیگر هویت‌ها رسم می‌نماید که این کار در زیر دستانِ او مبدل به یک نموداری که بی‌شباهت به نمودار مرگ نیست، می‌گردد. فرهاد می‌گوید: «این‌ها همه با یکدیگر مرتبط‌اند ولی تو هرگز اجازۀ آن را نداری تنها هویتِ خودت را با سایر هویت‌ها مقایسه بکنی. تو هرگز مجاز نیستی مابین این دنیاها این‌ور، آنور بپری زیرا در غیر این صوت، پاره‌پاره‌ات می‌کند!» اکنون دیگر غروب شده است. فرهاد به‌طرف آن درختی می‌رود که عکس کاوه بر آن چسبانده شده. او می‌گوید: «کاوه نمی‌توانست کاری بکند! او نمی‌توانست زندگی‌اش را در ایران سروسامانی ببخشد. مدتِ زیادی بود که او از خودکشی صحبت می‌کرد حتی با دیگر دوستانش. من به مرگِ او احترام می‌گذارم!» وقتی فرهاد در پای آن درخت شمعی را می‌نهد، خود را نمی‌تواند نگه بدارد، به فغان درآمده می‌گوید: «کاوه، پسر بدی نبود، چون اگر غیرازاین بود هرگز دست به خودکشی نمی‌زد!»

فرهاد خود را به‌عنوان راهنما و آموزگاری برای کاوه می‌پندارد که وی را به‌سوی حزب مشروطه ایران که در پی به قدرت رساندن مجددِ پادشاهی در ایران هست، رهنمون گردیده است. فرهاد دنیای اینترنت را به کاوه نشان می‌دهد اما به او گویا مسلم نشده بود که آدم گاه آ خود را در آن می‌بازد. کاوه، آن قفل‌ساز سابق، با شوق‌وذوق هرچه‌تمام‌تر خود را به درونِ دنیایِ دانش و آگاهی می‌اندازد و نقل‌قول‌ها و جملاتِ برگزیده‌ای از بیسمارک و ماکس وبر جمع‌آوری نموده آن‌ها را در شبکۀ اینترنت می‌گذارد. البته، کاوه قدری حساس شده بود و از آراء و عقایدش به حدِ افراط دفاع می‌نمود. نقطه نظرات و کلمنت‌های ناخوش آیند و آنانی که بابِ میلش نبودند را پاک می‌کرد و اگر بحث راجع به سیاسیت می‌بود، با بهترین دوستانش هم به مجادله می‌پرداخت. حزب از استعدادهای سخنرانی و توانِ سازمان‌دهی کاوه بسیار بهره‌مند بود. تقریباً هرروز مطالب و اطلاعاتي در رابطه با شرایطِ سیاسی ایران را در وب‌سایت حزب منتشر می‌کرد.

در آن ایامی که کاوه تازه با فرهاد آشنا شده بود، رو به فرهاد می‌گفت: «من طالبِ اینم که مردم به حرکت دربیایند!» فرهاد هم گفته بود: «اگر این‌طور است پس خودت هم بجنب!» کاوه می‌گوید: «من می‌خواهم که مردم بیدار بشوند!» در جواب فرهاد می‌پرسد: «آیا خودِ تو بیداری اکنون؟!»

دومین مرحلۀ جریانِ پناهندگی کاوه یزدانی در سالِ ۲۰۰۸ شروع شد. او این بار با استدلال کامل تابت نمود که خواهان نظامِ پادشاهی در ایران است؛ اما از آنجائی که با طرفداران پادشاهی در ایران مدارا می‌گردد، درخواستِ پناهندگی کاوه رد می‌شود (لطفاً در این خصوص به توضیحاتِ این‌جانب در مقالۀ جداگانه راجع به کاوه یزدانی توجه بفرمائید!). خانمِ وکیل نمی‌تواند کاری برای او انجام بدهد لذا وکالتِ خود را لغو می‌کند (امروز باید این خانمِ وکیل برای همیشه دست از وکالت بردارد زیرا ازآنچه سر درنیاورده همان کار وکالت هست). دفتر وکالت که در جنوبِ توبینگن واقع است نیاز به چند سطل رنگ دارد لیکن وکیل پولش را به‌زحمت به دست می‌آورد. بعضی از متقاضیانِ پناهندگی حق‌الوکاله را به اقساط می‌پردازند و بعضی‌های دیگر اصلاً نمی‌پردازند.

درحالی‌که وکیل به‌طور نامنظم داخلِ پوشه کاغذها را ورق می‌زند می‌گوید: «شاید در پی آن باشم که دنیا را بهتر کنم!» فلَپ، فلَپ، نسخه‌های کپی شده یکی بعد از دیگری بر جلدِ پرونده به هم می‌خورند و صدا می‌دهند؛ و این تنها چیزی است که از یک انسان برجای‌مانده است: یک پرونده و یک سنگ‌قبر! وکیل که مشغول جویدن ناخن‌های خودش است، حکمِ دادگاه را بیرون می‌آورد. یکی از نوکِ انگشتانِ او که زخم و خونین شده «لکه‌های قرمز روی جملاتِ مطالبی بر جای می‌گذارد که اینک تبدیل به "حکمِ اعدام کاوه" گردیده‌اند».

کاوه حق‌الوکالۀ وکیل جدیدش را تمام و کمال پرداخته است. ۳۰۰ یورو را یکی از دوستانش به وی داده بود. کاوه نمی‌خواست جمع این مبلغ را بپذیرد بنابراین طرفین به توافق رسیدند که پول مزبور به‌صورت قرض داده شود. وکیل به کاوه که روحیه‌اش را ازدست‌داده بوده، می‌گوید: «شما باید با مقاماتِ آلمانی همکاری کنید! هویت و مشخصاتِ خودتان را اعلام کنید!» و توصیه کرده و نیز گفته بود: «ما از عهدۀ این کاربر خواهیم آمد!» او می‌بایست اصول را رعایت می‌کرد!

آنان (یک جامعۀ کوچک) درصدد آن برمی‌آیند با مشتی آب خودشان را تعمید بدهند، همان چیزی که در ایران به‌عنوان جرم شناخته می‌شود؛ و این‌گونه بود که آخرین مرحلۀ زندگی یزدانی و کوتاه‌ترینش، آغاز می‌گردد. کاوه پور یزدانی سومین نام را در آلمان برای خود اختیار می‌کند، یعنی آن نامی که پدر و مادرش بر او نهاده بودند: «برات علی یزدانی»! او در تابستانِ ۲۰۱۳ در یک جامعۀ کوچکِ واقع در دورنشّتتن (Dornstetten) که ایرانیانِ زیادی در آنجا هستند، تعمید یافت. او در ماه اوت پذیرش پناهندگی خود را دریافت نمود اما شگفت‌آور اینکه حالا نه به خاطر دین جدیدش بلکه حقیقتاً به علتِ فعالیت‌های سیاسی‌اش در تبعید.

در ماهِ سپتامبر اجازۀ کار را به دست آورد. حالا آن کاوۀ رهایی دهندۀ ملت تبدیل به برات علی پناهنده شده بود. اگر کاوه برای زندگی دلیل و معنائی داشت، در عوض برات علی خسته از آن بود. پلیس هیچ‌گونه نامۀ الوداعی نیافت ولی به‌راستی شاید چنین نامه‌ای موجود باشد. هانس یورگ اُوستارمایر (Hansjörg Ostermayer)، مردی با موهای خاکستری و چشمانِ آبی‌رنگ در گودنشسته، از طرفِ یک اتحادیه خصوصی مأموریت دارد زبانِ آلمانی آموزش بدهد. مقداری از مسئولیت را همین مردِ حساس به عهده می‌گیرد. او معتقد است: «اگر دربارۀ شخص خودکشی نموده، اطلاعاتِ بیشتری می‌داشت، در آن صورت نشانه‌های خودکشی در او را می‌توانست دریابد.»

همانندِ دیگر دانشجویانِ معلمی هم‌دوره‌اش، او هم هیچ‌گونه شانسی جهتِ استخدامِ دولتی نداشت. او نیز احساسش بر این بود که سیستم وی را طرد نموده است و کسی را جز خودش ندارد. اُوستارمایر پولش را از راه هنرپیشگی، داستان خوانی و معلمی زبان به دست می‌آورد. هنگامی‌که برات علی یزدانی به وی مراجعه نمود، اُوستارمایر فوراً او را شناخت: «تو که علی هستی، مگر نه؟! تو حدودِ ده سالِ پیش یک دورۀ زبان را با من گذراندی!»

اکنون بخشِ بیشتری از شاگردانش را رومانی‌ها تشکیل می‌دهند. در کلاس درس مقابلِ هرکدام از شرکت‌کنندگان دوره، یک برگۀ مشخصات وجود دارد همراه بازندگی نامه و تصویری از میهنِ همان شخص؛ اما برات علی یزدانی هیچ‌گونه تصویری از جاهای دیدنی ایران بر پوستر خود نچسبانده بود؛ آدم فقط مردی را می‌بیند که در داخلِ یک جمعیتِ ناشناس دارد فریاد می‌زند. در بالای آن خلاصه‌ای را که اُوستارمایر از جملات و گفته‌های یزدانی نوشته است، قرار دارد؛ و آن یادگار سیاسی کاوه است بدین شرح:

بر این باورم، این‌یک خوشبختی بزرگی است که انسان، آزادی و حقوقِ بشر را دارا باشد. من این خوشبختی را برای وطنم آرزو می‌کنم! «آری، این بزرگ‌ترین آرزوی من است!»

او می‌خواست پول به دست بیاورد، کار خوبی انجام بدهد، برای دخترش یک دورۀ خوبِ کارآموزی را میسر سازد؛ اما همۀ درخواست‌های کاری‌اش بلاجواب ماندند. یزدانی پناهندگی‌اش پذیرفته‌شده بود ولی او همچنان در پائین ترین کناره و لبه‌های جامعۀ آلمانی زندگی می‌کرد. شاید یک احساسی در او رخنه کرده که جزو تلخ‌ترین احساساتی باشد که یک انسان می‌تواند لمس کند.

او به‌طور آشکار و محسوس پیر شده بود. عکس‌های هفته‌های آخر زندگی‌اش به‌سختی با دیگر عکس‌های آن مبارز آزادی، یعنی کاوه، قابل‌مقایسه هستند. اکنون آدم یک ریش خاکستری و گونه‌های افتاده را می‌بیند. چند روزی قبل از فوتش، او برای بار دوم در امتحاناتِ زبان آلمانی قبول شد؛ اما حالش مرتب بدتر می‌شد. هر شب تا ساعتِ پنج صبح تلویزیون تماشا می‌کرد، سیگار می‌کشید، می‌نوشید و از کمک‌های یک روانشناس بهره می‌جست.

اُوستارمایر با خود می‌گوید: او همانند کسی که همه‌چیز برایش علی السویه باشد، به‌شدت در افکار خودش فرورفته بود. سام به یاد می‌آورد و می‌گوید: او بیش‌ازحد مشروب خورده بود. فرهاد می‌داند که برات علی در آخرین شب با پسرعمویش (می‌تواند پسرعمه، دائی، خاله و یا...باشد) ملاقات داشت. دو تا آبجو خورد و سپس به خانه‌اش رفت.

در صبح روز اقدام به خودکشی خود، عکس انسانی که در حال سوختن است را از طریقِ فیسبوک ارسال می‌دارد. این عکس متعلق به یکی از هم‌وطنانش بوده که خود را در برابر وزارتِ نفتِ ایران سو زاده بود. کاوه سپس خانه‌اش را ترک می‌کند. حدودهای ساعتِ ۱۱ صبح دریکی از پمپ‌بنزین‌ها، بنزین سرقت می‌کند، آن را بروی خودش می‌پاشد و قصدِ آتش زدنش را دارد. کارکنانِ پمپ‌بنزین به بیرون می‌دوند تا مانع این کار او بشوند. تصورش هم مشکل است، وقتی‌که آتش به پمپ‌بنزین سرایت کند (مراجعه به همان منبع)! برات علی به‌طرف مرکز شهر فرار می‌کند، به بالای تپه می‌دود، تپه‌ای که کلیسای دانشگاه بر روی آن بناشده است. در حیاط کوچک پشتِ کلیسا می‌ایستد. او کوله‌پشتی را با خود دارد بدون اینکه بنر و پلاکاِت سیاسی به همراه داشته باشد؛ و بالاخره فندک را می‌فشارد.

«یک فردِ سوخته در بازار چوب!» این مطلبی کوتاه و مختصر است که از رادیوی مرکز تماس‌های اضطراری پخش می‌گردد. از آنجائی که اکثراً، هرگونه گزارش نادرست نیز به این مرکز می‌رسد، با این خبر خانم دکترِ مرکز اورژانس بدون اینکه به موضوع زیاد فکر بکند (از بختِ بد کاوه یزدانی)، به روال معمول دستکش‌های پلاستیکی خود را به دستش کشیده و حرکت می‌کند. دکتر یک پیکر کاملاً سوخته و زغال شده‌ای که به پهلو افتاده است را می‌یابد. او نمی‌تواند دهانِ فردِ درحالی‌که مردن را باز کند. رگی را پیدا نمی‌کند تا سرُم را به داخل آن بزند. عاقبت محلی را در قسمتِ پائین تر از زانوی پای مصدوم یافته و کانول سرُم را در جدارۀ استخوان آن محل فروکرده و قویی‌ترین داروی ضد دردی را که به همراه داشته در آن وارد می‌کند. کاوه تنها ۱۵ دقیقۀ دیگر زنده می‌ماند. یزدانی دیگر قادر به تکان دادن و حرکت درآوردن هیچ عضله‌ای از بدنش نیست. هیچ‌چیز دیگر توان بیان درد او را ندارد. بالاخره مرگِ کاوه یزدانی در اورژانس کلینیک تعاوني شهر توبینگین از راه می‌رسد.

خانم دکترِ اورژانس، در حاشیۀ قسمتِ قدیمی شهر و در کنار تپه‌ای زندگی می‌کند. او می‌گوید: «درست است که ما نمی‌توانیم مرزهای خودمان را باز نگهداریم، ولی باید بیشتر از این‌ها به کاوه رسیدگی می‌کردیم». او باحالت دخترانه و بی‌تفاوت از پله‌ها پائین می‌رود. خانم دکتر در زندگی‌اش همه گونه سوختگي انسان‌هایی که ذره، ذره و تکه، تکه، گردیده‌اند را دیده است. او شاید اینک در فکر هفت و یا هشت مرده‌ای که او هرگز در عمرش فراموش نخواهد کرد و همچنین به پیکر جزغاله شدۀ برات علی یزدانی فکر می‌کند که قلبش هنوز می طپید و مغزش همچنان کار می‌کرد. این دکتر اورژانس از خود می‌پرسد: «یارب، برات علی در آخرین دقایقِ زندگی‌اش در چه فکری بوده و چه احساسی داشته است؟!» به‌راستی، از این موضوع کسی اطلاعی پیدا نخواهد کرد! (افسوس، هزاران افسوس! و ننگِ ابدی بر جمهوری اسلامی و بانیانِ آن باد!)

قابل‌توجه: فرهاد و سام، نامه‌ای هستند که تغییر داده‌شده‌اند.

* - آدرسِ اینترنتی منبع مقالۀ اصلی:
http://irancpi.net/de/autoren-de/bahman-zahedi-de/1793-bahman-zahedi-2015-02-01.html

نویسندۀ به زبانِ آلمانی: دکتر اولریش شتُولته (Dr. Ulrich Stolte)

ترجمه‌شده توسطِ وجدانی