1. SKIP_MENU
  2. SKIP_CONTENT
  3. SKIP_FOOTER
  • آخرین بروزرسانی: یکشنبه 25 فوریه 2018. برابر با یکشنبه, 06 اسفند 1396

شرح‌حال داریوش همایون: مدارِ گردشَم ایران‌زمین است!

.



(پیامی برای مشروطه خواهانِ ایران)

ای ایران ای جانِ شیرین، ای وطن ای سرزمینم، ای دیار پرخاطره‌ام، ای خطۀ برگزیده‌ام از این جهان، ای پاک‌ترین خاکم، ای تربتِ پاکم، ای زادگاهم، ای سرای آسودگی‌ام، ای جایگاه آشنا، ای مکان محبوبم ای وجود، ای آبادی هستیم ای آرامشم، ای راحتی جانم، ای مأوای امینم، ای جانِ جانان ای ایران! تو چه بزرگی، چه عزیزی، چه والامقامی که خواهانت سراپا شیدا و سرشار از اشتیاق در هوای تو هستند و سر از پا نشناخته روح و جانشان در جهتِ تو، در سوی تو در پی تو روانه است. ای مادر تاریخ هزاره‌ها، تو چه در برگ برگِ صفحات و نقطه‌به‌نقطۀ سطورت داری که همگان، آری همگان بدین گونه از خواندن و چندباره خواندنت روح و جانشان جلاء یافته اما سیر نمی‌شود و هر بار مشتاق‌تر و تشنه‌تر از قبل برای دفعۀ دیگر و دفعاتِ دیگر در انتظار خواندنت صف می‌بندند و مالامال از شوق و شعف در انتظارند. آری، آری! از ابتدای تولد و تا آن انتهای زندگی، آنچه می‌توان دید و آنچه می‌توان شنید و آنچه می‌توان یقینش دانست تویی ای ایرانِ پاک و مقدس! چه بسیارند آن فرزندانِ دلبندت که بزرگی ترا، عظمتِ ترا و یگانگی ترا در سرتاسر زندگی و هستی‌شان که بستگی به تو داشته و دارد، سرودند و ستودند و ترا بیشتر از جانشان دوست داشتند و بسیارانی همان را نیز در پای تو قربانی کردند. ای ایران ای بهشتِ روی زمین، شمار عاشقان و شیفتگانت در چنان حد و اندازۀ بالائی جای داد که از تصور هر اندیشه‌ای خارج است تا چه رسد به منِ مسکین و کمترینشان! امروز قصدِ آن را دارم از زبان کسی سخن بگویم که در سال‌های آخر عمرش فریاد برآورد: ای ایران! همۀ عمرم و همۀ زندگی‌ام تو هستی! و چندی بعدازاین فریاد کالبُد تهی کرده و جانِ شیرینش روانه زیاتِ تو شد! تو او را خیلی خوب می‌شناسی و بهتر از ما هم می‌شناسی! او همان پیر دانای ما، رایزنِ فقیدِ و استاد بلامنازعۀ ما و عاشقِ تو، داریوش همایون است که تمامی عمرش را به‌پای تو ریخت و ثابت نمود که مدارِ گردشَش ایران‌زمین است. وی در پائیز سال ۱۳۸۳ طی مصاحبۀ بسیار طولانی و پرمحتوا به نکاتِ عدیده و موضوعاتِ فراوانی پرداخت و درصدد مطرح کردنِ مسائل کلیدی ایرانش برآمد که هنوز که هنوز است لاینحل باقی‌مانده‌اند. برای جلوگیری از اطالۀ کلام و از همه بالاتر پرداختن به بیانتِ راهگشای او، چکیدۀ گفتگویش را که در بسیاری از رسانه‌های اینترنتی و مجازی ازجمله "نشریه خبری، سیاسی الکترونیکی ایران امروز" انتشاریافته را در سالگردِ درگشتِ او به شرح زیر، دوباره برای ایران قرائت می‌نمایم:

آغاز بیاناتِ داریوش همایون:

«...یک‌وقتی برای زندگی اصطلاح پویشِ والایی بکار بردم. والایی که Excellence می‌باشد و پویش هم تکلیفش معلوم است؛ تلاش برای اینکه به یکجایی برسد این زندگی! حالا نمیدانم چه اندازه رسیده ولی از مراحل بسیار متفاوتی این زندگی را گذراندم که خود این ماجرایی که زندگی را تشکیل میدهد، برایم جالب شده است، حالا یک مایۀ خرسندی است. زندگی گذشته است که به‌طور معمول دست نمیدهد. اما هدف همیشه این بوده است که خودم و این کشوری که "همۀ زندگی‌ام است"، بهتر بشود و بالاتر برود. دومی‌اش نمیدانم چه بر سرش آمد، اولی‌اش هم چندان درخشان نشد. من فکر کردم که باید به سادهترین زندگی، محدودترین زندگی خرسند باشم و دنبال شغلی که تمامِ وقتم را بگیرد، برای گذران زندگی‌ام نروم و مطلقاً در پی رسیدن به مقامی نباشم و تمام زندگی‌ام را به اندیشیدن و فعالیت سیاسی و زندگی در دنیای ذهن و عمل سیاسی صرف کنم و از این راه بدهی را که به آن کشور داشتم و دارم بپردازم. همین کار را کردم و اگر هم مشاغلی در این مدت داشتم، چند سالی، طوری نبود که وقتِ من را بگیرد و نگذارد که به آن کاری که میل داشتم و میپرداختم، نپردازم. انگیزه‌هایی که باعث این شدند عبارتند از:

۱ - احساس بدهی به آن کشور (ایران) که باید از این تنگنا بدرش آورد. و آنچه از من برمیآید، باید انجام دهم!

۲ - شادیِ آزادی: برای نخستین بار، پس از سالهای دراز، دیدم که آزاد هستم که هر کاری میخواهم و هر چه دلم میخواهد بنویسم و ملاحظۀ هیچ‌چیزی را نکنم. خود این شادی بزرگ‌ترین انگیزۀ من بود برای پرداختن به کار سیاسی. من همیشه در کار سیاسی و مطبوعاتی از نداشتن آزادی کافی رنج میبردم و احساس میکردم که اگر آزادتر باشم، خیلی بیشتر میتوانم کار انجام بدهم. در شرایط تبعید و خارج از ایران و فروریزی همه‌چیز، آن آزادی کامل به دستم آمده بود و تصمیم گرفتم نهایتِ استفاده را از آن بکنم. دلیل اصلیاش البته این است که سراپای من با سیاست و نویسندگی آمیخته بوده است و اصلاً من کار دیگری دوست ندارم. هیچ کار دیگری را دوست ندارم، بیش از این. سیاست مثل هوایی است که شما تنفس میکنید. ما در سیاست بسر میبریم. انسان و فرد به‌محض اینکه چند تا میشود، وارد دنیای سیاست میشود. سیاست از زندگی ما جدای ناپذیر است. سیاست آن عاملی است که انسان، "گرگِ انسان" را به قول "توماس هابز" و انسان مرکب از "گرگ و مار و کبوتر" را به قول "دیوید هیوم" قادر میکند که همزیستی بکند. باهم کار کند و بهتر بشود و آن کبوتری که در کنار مار و گرگ است جان به‌سلامت بجهد و به‌سلامت بپرد. و اگر سیاست نباشد آنان همان در جهانِ پست و کوتاه و ددمنش وحشیانۀ هابزی بسر خواهند برد و حتی آن جهان هم به درجه‌ای سیاسی است. سیاست زیستن در فضیلت است چنانکه ارسطو میگفت. این غایتِ سیاست است که هرگز به آن نخواهد رسید. ولی انسان باید غایتهای بزرگ داشته باشد. آرمانهای بلند داشته باشد و آرمان سیاسی بشر، زیستن در فضیلت است.

من موقعی که (در زمانِ نخست‌وزیری ازهاری) به زندان رفتم بلافاصله آدمِ بهتری شدم. یعنی از آن جهانی که درش قرار داشتم، حتی از عالمی که از دولت بیرون آمده بودم، خارج شدم و شدم خودم. خودم بدون هیچ چشمداشتی به بازگشت به قدرت. چون تمامِ آن چند ماهی که بیکار بودم و خانهنشین، داشتم طرح بازگشت به قدرت را میریختم. چه بکنم که جلوی این سیل گرفته بشود؟! و فکر میکردم که من میتوانم. برخوردِ من و دیدِ من به بحران همیشه فرق داشته و در آن شرایط، به‌کلی من برخوردِ دیگری داشتم که مؤثرتر بود ازآنچه انجام گرفت. ولی وقتی‌که زندان افتادم همۀ این توهمات را دیگر کنار گذاشتم و پرداختم به آنچه هستم و موقعیتی که درش قرار داشتم و چرا این‌طور شده است و چرا کشور به آن روز افتاده است! و آن مقدمۀ یک دورۀ طولانی اندیشیدن دربارۀ مسائلی شد که تا سال ۱۹۸۱ و نوشتن کتابِ «دیروز و فردا» کشید. یعنی درواقع من کتاب را از آن موقع که به زندان افتادم در ذهنم شروع کردم. در بیشتر روزها، آن موقع، روزنامهها را میخواندم. در یک‌فاصلۀ شاید شش ماهی هم چند روز به چند روز روزنامهها را برای من میآوردند و من میخواندم. تلویزیون و رادیو هم داشتم و کاملاً حوادث را دنبال میکردم. و مخصوصاً از قانون اساسی جمهوری اسلامی، که "این روشنفکرانِ تاریک‌اندیش اسلامی" نوشته بودند، در حیرت بودم که چگونه ممکن است که اینها خیال بکنند که با آن مقدمۀ احمقانه که برای این قانون اساسی نوشته بودند و آن‌وقت آن اصولی که به دنبالش آمده است، اصلاً قدمی از قدم میتوانند درراه آن آرمانها بردارند. ولی نگاه میکردم و میدیدم که آخوندها گام‌به‌گام نیروی خودشان را افزایش میدهند و جاپاها را محکم میکنند. من در ایران بودم و آن‌وقت بود که به فکر افتادم از ایران بروم. چون دیگر امیدی به سرنگون کردن آخوندها نداشتم. تا آن‌وقت خیال میکردم که با باز شدن مدارس و دانشگاهها کار این رژیم ساخته خواهد شد و نیروهای دیگری وارد میدان خواهند شد، که من خودم را به پیوستن به آن نیروها آماده میکردم. در سال ۱۳۵۹ من فکر میکردم که باید ارتش به میدان بیآید و کار این آخوندها را بسازد (حیف که ما در میان ژنرال‌های خود ژنرال عبد الفتاح السيسي نداشتیم). اگر اول پروسه کودتا انجام میشد و از خمینی یا آخوندها چهرههای شهید یا قهرمان باقی میماند بهتر بود. ما با شهید و قهرمان ۱۳۰۰ یا ۱۴۰۰ سال است زندگی کرده‌ایم. اگر محکم بایستیم شهید و قهرمان کاری بر ما نخواهد توانست بکند. خمینی شهید و قهرمان می‌مرد و یا از ایران بیرون میرفت و جای دیگر می‌مرد ولی یک‌میلیون (۱۰۰۰۰۰۰) نفر ایرانی به صورتهای مختلف جانشان را از دست نمیدادند، در این ۲۵ سال (این بیاناتِ رایزن فقیدِ حزب مشروطه ایران حدود ۱۰ سال و نیم پیش ایراد گردیده). و کشور این‌همه عقب نمیافتاد و بازسازی این کشور ۲۰ الی ۳۰ سال وقت لازم نمیداشت. با پیشرفتِ ایران، چون ایران درراه پیشرفت بود، با پیشرفتِ ایران به‌تدریج مسئله اسلامِ سیاسی حل میشد. به‌هرحال وضعی بدتر از ترکیه نمیداشتیم.

در مقطع (روزهای) ۲۱ و ۲۲ بهمن بخشی از تودۀ مردم بودند که سازمانهای چریکی را متورم کرده بودند. ولی سازمان‌های چریکی همان روحیه را داشتند،همان قالب ذهنی را داشتند. اندازه‌هایشان بزرگ‌تر شده بود، ولی ایده، نگرش و استراتژی هیچ عوض نشده بود. به همین دلیل دیدیم به آن آسانی فریب خمینی را خوردند و قربانی او شدند. یکی پس از دیگری کمک کردند به نابودی بقیه تا نوبت به خودشان رسید. هیچ‌چیز در این سازمانها اصلاح‌نشده بود، با پیروزی انقلاب، با بزرگتر شدن. نه مجاهدین و نه فدائیان، هیچ درسی نگرفته بودند. هیچ چشمانشان روشنتر و بیناتر نشده بود (دلیلش این است که نمی‌خواهند بیناتر شوند). ماه‌های بعدی ثابت کرد که این نظر من درست بوده است. احساس ترحم میکردم. چون میدیدم که اینها آغاز پایانشان است. من میدیدم که قدرت در دست آخوندهاست و اینها ول‌معطل‌اند و سرشان را گرم میکنند. و اینها دارند روی جنازۀ آیندۀ خودشان میرقصند، روی گور آیندۀ خودشان (هنوز هم دارند می‌رقصند). اصلاً این سازمانهای چریکی و چپگرا را جدی نمیگرفتم. قدرتی که من در آن چند ماه دیدم، قدرتِ اسلام انقلابی بود و قدرتِ آدمی بود که زور هیچ‌کدام از اینها به او نمیرسید. مجموعۀ اینها هم زورشان به او نمیرسید. برای من فرا آمد و نتیجۀ مبارزهای که جریان داشت کاملاً روشن بود: پیروزی قطعی آخوندها بود. منتها فکر میکردم که ۱۵ سالی بیشتر ما گرفتار آخوندها نخواهیم بود. اشتباه کردم! چون من تاریخ زیاد خواندهام میدانستم که یک انقلاب با آن انرژی که آزادکرده است و آن‌قدرتی که پشت سر دارد، کار یک روز و دو روز نیست که نیروی زندگی‌اش را از دست بدهد. و دردناکترین روزهای زندگی من آن دو سه ماه اول بود که همین‌طور دوستانم را میدیدم، همکارانم را میدیدم، آشنایانم را میدیدم که اعدام میشوند. عکسهای آنان را میانداختند در روزنامه‌ها، با منظرۀ بسیار فجیع. "حقیقتاً اعدام دوباره بود!" یعنی به جسدِ آنها هم بیاحترامی میکردند با آن وضع، عکس‌های آنان را میانداختند و آن روحیۀ توحشی (و داعشی) که بر جامعه حاکم بود و مستولی شده بود در روزنامهها هم دیده میشد. در روزنامهها هم با قلمشان داشتند اعدام میکردند. "شرمآور بود حقیقتاً شرارتِ آن روزها!" و بدترین دورۀ زندگی من آن مدت بود و این سرودِ «بهاران خجسته باد» مثل شمشیر در تن من فرومی‌رفت، هر وقت این را در تلویزیون میشنیدم، در آن شرایط! تمام تلاشم از همان نخستین روزها صرفِ این شد که زمینه‌های این بیماری سیاسی را که گرفته بود سرتاسر نیروهای سیاسی ایران را چه در درون و چه در بیرون، زمینه‌های سیاسی این بیماری را بشناسم و چاره‌هایش را عرضه کنم. رفتم ببینم چرا ما در چنین شرایط و موقعیتی هستیم و آن چراها را، تا جایی عقلم میرسید، یافتم و در کتابها و مقالاتِ بی‌شمار مدام بیان کردم و استدلال کردم درباره‌اش. و حالا بعد از ۲۳ یا ۲۴ سال (همان‌گونه که گفته شد، این بیاناتِ شادروان داریوش همایون حدودِ ۱۰ سال و نیم پیش ایراد گردیده است) نوشتن و فعالیت سیاسی میبینم درست دیده بودم. آنچه من انگشت گذاشته بودم رویش، ریشه‌های بیماری سیاست در ایران که هنوز هم زنده هستند، درست بوده است. و اول باید آنها را چاره کرد که مشغول هستم. و این ریشه‌های بیماری عبارتند از:

۱ ــ در، حزبی شدن تاریخ و سیاسی کردن نگرش طبقۀ سیاسی ایران به همه‌چیز؛ به قدرت، به مبارزه، به دمکراسی، به درست‌کاری. یکی از دلایل عمده و یکی از ریشههای عمدۀ فساد در ایران بود که هنوز هم با آن روبرو هستیم.

۲ ــ ناآگاهی و بیسوادی: باکمال فروتنی باید عرض کنم که وقتی به نوشتهها و گفتار بسیاری از "این رهبران و فعالان نگاه میکردم"، گوش میدادم و میخواندم، میدیدم که اینها در سطحهای بسیار پائینی دارند عمل میکنند. و شاید «علتِ اصلی آن باز این بود که همیشه به دنبال یک سودِ سیاسی بودند نه دنبال انجام دادنِ کار جدی. و این سودِ سیاسی در همۀ مدت از آنها گریخته است و چیزی در دست آنها نگذاشته است. نهایتاً به این نتیجه رسیدم که سودِ سیاسی را باید بگذاریم کنار. منفعت‌طلبی را بگذاریم کنار و برویم دنبال یافتن حقیقتِ موقعیتِ خودمان، واقعیتِ موقعیتِ خودمان و گرفتاریهایش را برطرف کنیم». این مستلزم خواندن بود، خواندنِ لاینقطع و بی‌وقفه که همۀ ما این کار را نمی‌کنیم. ولی من هر چه توانستم در این سالها خواندم. توصیهام به جوانان این است که بخوانند و به مسموعات و شنیدهها و حدسیات خودشان قانع نباشند. ما چوب بیسوادی را خوردیم، در این کشور هنوز هم داریم میخوریم. بسیار باید خواند و بسیار باید آشنا شد و با ذهن باز باید خواند. توصیۀ دیگر اینکه حتی در سنین سالخوردگی خوشبینی را از دست نباید گذاشت، چه رسد به جوانی. باید به آینده خوش‌بین بود. باید مطمئن بود که ما از کارهای بسیار بر خواهیم آمد. حتی ما و نسل ما چه رسد به جوانان. این نسل جوان وارث بدبختیهای بزرگ است ولی فرصتهای بسیار حیاتی برایش فراهم‌شده است و میتواند از آن فرصتها استفاده کند. سپهری میگفت: «ایران مادرانِ خوب و سیاستگران بد دارد». "ما سیاستگرانِ خوب به‌اندازۀ مادرانِ خوب نیاز داریم". و روشنفکرانی که فکر روشنی داشته باشند! ما روشنفکر درست خلافِ منظور واژه را، فراوان داشتهایم و هنوز داریم، حالا نوبتِ روشنفکران واقعی است. اندیشمندانی که روشن ببینند و از سیاهیها و تاریکیها و سنتها و سودجویی‌های حقیر آگاه باشند. پاسخ مسئلۀ ایران در سیاست است و اندیشه، و اندیشۀ سیاسی است و عمل سیاسی اندیشمند است!

من سالهای دراز، نزدیک دو دهه، بسیار به فدائیان اکثریت امیدوار بودم. گروهِ به‌اصطلاح موردپسند من بودند در طیف اپوزیسیون، «البته غیر از هواداران مشروطه». آنها من را بارها و بارها، نمیگویم ناامید، ولی دلسرد کردند، نرسیدند، هیچ‌وقت به ظرفیتی که درشان هست و بود! جبهۀ ملی را دارای یک ظرفیت و پتانسیل میدیدم، که هیچ درصدد استفاده از آن نیستند. نیروهای ملی و مذهبی را از آغاز به‌کلی کنار گذاشتم. برای اینکه استدلال میکردند با جمهوری اسلامی از راه مذهب باید جنگید. و درست باید ضد آن را گرفت و ضد جمهوری اسلامی را گرفت که لائیسیته است و سکولاریسم و عرفیگرائی محض و آشتی‌ناپذیر، بیهیچ امتیازی! آنها را به‌کلی فراموش کردم و هرگز به آنها نپرداختم و نخواهم پرداخت تا اینجا که میبینم! مگر آنکه نشان بدهند که اینها مصلحتی است که مذهبی باقی‌مانده‌اند. و الّا اگر اعتقاد داشته باشند که از راه مذهب علیه این رژیم میشود کاری کرد به‌کلی از جریان اصلی سیاسی ایران بیرون افتادهاند. همۀ آنها (اپوزیسیون) را در وضعی یافتم سراپا ناامیدی. هیچ امیدی به هیچ‌گرایشی نمیشد داشت. برای اینکه عیناً جهانِ پیش از انقلاب و انقلاب را با خودشان به دنیای خارج آورده بودند و درهمان فضا زندگی میکردند؛ با تلخی بیشتر با کینۀ بیشتر، با ناتوانی بیشتر به دیدن واقعیتها و زندگی کردن با یکدیگر و ساختن ایرانِ آینده در کنار یکدیگر! آیندۀ ایران متعلق به نیروهای دمکراسی لیبرال است. به نیروهای عرفیگرا. آیندۀ ایران جدایی دین است نه‌تنها از حکومت بلکه از سیاست! و آیندۀ ایران جامعهای است که پیشرفته‌ترین جامعۀ منطقۀ جغرافیایی ما خواهد شد. همین‌الان هم طلیعه‌هایش آشکارشده است اگر مانع جمهوری اسلامی برداشته شود، که حتماً برداشته خواهد شد. این پیشرفته بودن، فاصلۀ ما را با منطقه به‌اندازه‌ای زیاد خواهد کرد که ما عملاً یک کشور اروپایی خواهیم بود. من به این خیلی خوش‌بین هستم و امیدوارم. نیروهایی که الآن دارند کار میکنند برای این آیندۀ لیبرال دمکرات، اصولاً نیروهای جوان هستند. نسل انقلاب در خودِ ایران هم رو به پایان است. بیشترش نتوانسته است خودش را با این گفتمانِ نسل تازۀ ایرانیان آشنا بکنند و آشتی بدهند و درهمان عوالم زندگی میکند. ولی آن‌هایی که توانسته‌اند بیرون بیایند از آن زندان در کنار این جوانان قدرتِ سیاسی آیندۀ ایران را تشکیل خواهند داد. از گرایشهای مشخص سیاسی، من "فقط میتوانم مشروطه خواهان"، بخشی از جبهه ملی و چپی که اصلاح‌شده است و دارد اصلاح میشود، اینها بخت بزرگی برای کمک کردن به ساختن و بازسازی ایران دارند اما گرایشهای لیبرال دمکرات در میان همۀ گروههای سیاسی همه رو به بالا هستند. فعلاً موانع بزرگ همکاری و نزدیکی میان نیروهای اپوزیسیون دوتاست:

۱ ـ امید به همکاری با نیروهایی در جمهوری اسلامی؛ نیروهایی که یک آب شسته‌تر باشند. امید به اینکه این جمهوری از درون خودش به‌اندازه‌ای تحول پیدا کند که بسیاری از این نیروهای مخالف بتوانند برگردند به ایران و جایی در منظر سیاسی پیدا کنند.

۲ـ «مانع دوم وجودِ ماست به‌عنوان نیروی مشروطه‌خواه»؛ مخالفانِ جمهوری اسلامی بسیاریشان به‌قدری ناراحت‌اند از اینکه ما هستیم و قدرتی داریم و یکی از گزینههای آینده‌ایم که ترجیح میدهند وضع موجود همچنان ادامه پیدا کند تا تحول طولانی اوضاع هر بختِ بازگشتِ ما را به گوشهای از قدرت حتی از میان ببرد تا آنها بتوانند در پایان زندگی‌شان بگویند: ما هر کارکردیم "ولی بالاخره پادشاهی را در ایران از میان بردیم!" این هدفِ اول و سربلندی اول بسیاری از این نیروهای مخالف است و تا وقتی این روحیه را عوض نکنند با ما همکاری نخواهند کرد و تا وقتی به‌کلی امیدشان را از جمهوری اسلامی حسابی قطع نشود ما را در کنار خودشان قبول نخواهند کرد!...» پایان بیانات

برگه درخواست عضویت
ایمیل دبیرخانه حزب
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

با ما همراه باشید

کتاب‌های علی‌اصغر حقدار

آخرین مقالات درج شده جدید

مشروطه ایرانی و گفتمان ملی…

22 بهمن و خیزش مردم ایران…

تلاش بیهوده حجاریان…

هفدهم ماه دی، روز زن در ایران…

بیانیه جبهه ایران‌گرایان در پشتیبانی از تظاهرات گسترده مردم در ایران…

مقالات دگراندیشان جدید

مشکل، مردم ایران نیستند؛ رژیم جانی‌شان است…

قیام ملی نقاب (نجات قیام ایران بزرگ)…

آیت‌الله مایک؛ آمریکاییِ مسلمان‌شده‌، رئیس جدید میز ایران سازمان سیا…

ایران را چرا باید دوست داشت؟…

در باغ وحش آخوندها!…

مقالات هم‌اندیشان جدید

بحثی در مقوله رفراندوم درخواستی و بیانیه پانزده اصلاح‌طلب پشیمان…

آیا هدف روسیه تبدیل ایران به یک «حکومت اقماری» است؟…

مارتین لوتر: مردی که به قرون‌وسطی فرمان ایست داد…

تشدید «جنگ سرد» در مناسبات آمریکا و ایران…

جشن مهرگان، تجدید پیمان با مهر و روشنایی…