1. SKIP_MENU
  2. SKIP_CONTENT
  3. SKIP_FOOTER
  • آخرین بروزرسانی: یکشنبه 25 فوریه 2018. برابر با یکشنبه, 06 اسفند 1396

نیش دوست از نیش عقرب بدتر است - پس بزن عقرب، که دردش کمتر است!

.

آدم گاهی حرفها و سخنانی را میشنود و یا میخواند بقول حافظ که مپُرس! در هفته‌های ماقبل و ما بعدِ آن باصطلاح انتخاباتِ ریاستِ جمهوری ۹۲ (که بمرور همانندِ دیگر انتخاباتِ گذشتۀ رژیمِ ملایان دارد ذاتِ واقعی و پوشالی بودنِ خود را بر ملاء میسازد) و حضور پر هیاهو و پر طمطراقِ اشخاصِ معلوم الحالی مانند آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، حجت الاسلام محمد خاتمی، دکتر محمد رضا عارف و تنی چند از آن جماعتی که در رؤیاهای شیرینِ خویش از دورانِ طلائی امامِ راحلشان بوده و هستند در این نمایش مضحک، بعضی‌ها که همیشه مترصد آنند بمحض پیش آمدن کوچکترین فرصتی، حتی اگر بوی تزویر و نیرنگ آن همه جا را پر کرده و تردیدی در پوچ و پوشالی بودن جوّ بوجود آمده نباشد، در صدد بدست آوردنِ دلِ جمهوری‌اسلامی بر آمده، از جوّ حاکم بر دوران انتخاباتِ نامبرده استفاه نموده و حرفها و مطالبِ جدید و در عین حال باور نکردنی و از بابتی غریب را در سایتها و رسانه‌های خود درج کردند که تصورش در هیچ شرایطی هم ممکن نبود. اینکه بعضی از جناح‌ها و اقشار مرتبط و متصل به رژیمِ آخوندی مانندِ اصلاح‌طلبان و ذوب شدگان در ولایت فقیه هیچوقت از مرید و معبودِ خود دور نبوده و نیستند معروف همه هست درش تردیدی نیست و حرفِ تازه‌ای نمیباشد. بر چنین جماعتی نمیشود خرده گرفت زیرا بالاخره روزی باید به اصلِ خود باز میگشتند. اما از آنانی که سال‌های زیادی را در جمع اپوزیسیونِ انحلال‌طلب سپری کرده و در جوار و مشایعتِ شخصیتی همانندِ شادروان داریوش همایون بوده و با وی حشر و نشر داشتند و کمِ کم نان و نمکِ سیاسی با هم خورده بودند و به اعتراف خویش بهتر از سایرین با نکته نظرات و دکترین این شخصیتِ والا آشنا و آگاه می‌بودند، انتظار اینکه روزی ضمن فاصله گرفتن از مرام و باورهای داریوش همایون دلِ جمهوری‌اسلامی را بجویند و قربت آنرا بطلبند هرگز نمیشد داشت. ای کاش کار به همین جا خاتمه می‌یافت و تمام میشد ولی نه، بعضی در تلاشند با استدلالهای نادرست اهداف و آرزوهایِ سیاسی آن تئورسین فقید برای ایران را در قالبهائی بریزند که بابِ طبع همان عاشقانِ راه امام راحلشان باشند. این حضرات امروزه کار را به جائی رسانده اند که دیگر ابائی از آن ندارند بگویند داریوش همایون، آن انسانِ شریفی که تنها جرمش ایران دوستی بوده است از یک سو، و آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، که در لیستِ جدول جنایتکاران در ردیفِ اولین‌هاست، از سوی دیگر تأثیر مشابه و همانندی بر “نسل جوان امروز ایران” گذاشته‌اند. زهی بی انصافی و ظلمِ مسلم!

من کوشش خواهم نمود در ادامۀ این مطلب به یکی، دو مورد از مقالات و نوشتارهائی که قابلِ توجه بوده و برای ما بعنوانِ کسانی که ادعا داریم از شاگردان و طرفدارانِ راستین رایزن فقید حزب مشروطه ایران داریوش همایون هستیم، از اهمیت فوق‌العاده‌ای برخوردارند، اشاراتی داشته و نکاتی را به عرض خوانندۀ محترم برسانم. در ابتداء برای وارد شدن به بحث و شروع مطلبِ خویش بسیار بجا خواد بود که یاری از صاحبِ چنین بحثهائی بجویم و برای نظم و بهاء دادن به پراکندگی سخنم یکی از مقالاتِ او را شاه بیتِ این نوشته سازم.

جریان از این قرار است که چند روز پیش بار دیگر به لطف و همتِ مسئولِ محترمِ وبسایتِ حزب مشروطه ایران، جنابِ آقای بهمن زاهدی، چشمانمان به مقالۀ بینهایت مهم و آگنده از تفسیرها و تدریسهای کم نظیز و چه بسا بی‌نظیر استاد و معلم حاذق دهه‌های اخیر، شادروان داریوش همایون تحتِ عنوانِ «پادشاهی همه چیز نیست ولی لیبرال‌دمکراسی هست» (۱)، روشن شد. گویا سعی و تلاشِ رایزن فقیدِ حزب در این مقاله بر آن بوده به ناخوشنودیهائی "که از گفتاورد‌های" داریوش همایون در نوشتۀ جناب آقای علی کشگر "می‌بارد" و آن ناخوشنودیها اکثرآ بر "محور تعارض بنیادی پادشاهی با دمکراسی لیبرال؛ و تردید در همفکری «رایزن فقید» با پیکره حزب مشروطه ایران" می‌چرخند، مثل همیشه در نهایتِ احترام و ادبِ خاص خود و بدونِ اینکه مانند خیلی‌ها ضمنِ کوبیدنِ طرفِ مخالف هوادارانِ وی را نیز بزیر شمشیر انتقادِ تلخ و گزندۀ خود میگیرند و بذر نفاق و جدائی در میانشان می‌پاشند، پاسخی درخور و قاطع بدهد. از جمله در خصوص پادشاهی، داریوش همایون برای رفع ناخوشنودیهای آقای علی کشگر چنین میگوید: «...پادشاهی در گونۀ لیبرال‌دمکرات، پاداشی است که در برابر خدمتی به خاندانی داده می‌شود و این خدمت می‌تواند در ایران کمک به همزیستیِ برابر اقوام ایرانی در دولت - ملت ایران و احتمالآ گزاردن سهمی در نگهبانی نهاد‌های دمکراسی در مواقع بحران باشد (خوانندۀ محترم توجه دارد که این نهادهای دمکراسی از چه اهمیتی برخوردارند)...». رایزن فقیدِ حزب مشروطه ایران در مصاحبه‌ای همزمان و در جوار کنگرۀ هشتمِ همین حزب در برلین که آخرین کنگرۀ حزب با حضور وی هم است همین استدلالِ قوی و در عین حال حیاتی برای ایران را مجددآ بدینگونه تکرار و تکمیل میکند: «...پادشاهی ناچار در یک خانواده است. اما مزیتش بر جمهوری: وقتی شما یک جامعه‌ای دارید (منظور جامعۀ ایران است) که به این درجه سعی می‌کنند درش نفاق بیندازند و تفاوت: ما ترکیم، آن کُرد، آن فارس و فارسستان درست می‌کنند (و از قوم، نژاد، تیره، زبان و ... ملیت و ملت میسازند)، آن وقت اینکه رئیس جمهور از کدام منطقۀ ایران (و از کدام ملیت و یا ملت) است خودش اسباب زحمت است. آقا این (رئیس جمهور) مال ما نیست! قبولش نداریم!... این مطلب که شما می‌فرمایید در آلمان (منظور ریاستِ جمهوری در آلمان فدرال میباشد) که این مسائل حل شده خُب بلی اشکال ندارد. "اما در ایران تازه اول دعواست!!" (آن هم دعوائی که، زبانم لال، پایانش جز تجزیه و نابودی ایران چیز دیگری نیست)... »

در اینجا بسیار ضروریست به این سؤال پاسخ داده شود که بیانات و سخنانِ یاد شده توسطِ داریوش همایون در جواب و پاسخ چه مقاله و نوشته‌ای از آقای علی کشگر ایراد گریده‌اند. نام و عنوان مقالۀ مورد پرسش عبارت است از: "خاستگاه فتحنامه لیبرال دمکراسی برابری انسانهاست ـ نگاهی به قطعنامه کنفرانس حزب مشروطه ایران" (۲) که در نوشتۀ رایزنِ فقید حتی منبع مقالۀ آقای کشگر یعنی "تلاش آنلاین" نامی از آن بمیان آمده است. در ضمن باید اضافه نمود بیاناتِ داریوش همایون منحصر به آنچه که مذکور افتاد نبوده و او با توانائی و ذکاوتِ خاص خودش نکاتِ لازم دیگری را نیز بتفصیل شرح داده است و لذا لزومی در آن دیده نمیشود در اینجا تک تکِ آن نکات مطرح گردند. اما تمنا و تقاضائی که از خوانندۀ محترم و گرامی دارم اینکه اجازه بدهد همین قلم نیز حرف و نظر خود را در رابطه با یک نکتۀ بسیار مهم و قابل توجه دیگری که شاید در بحثِ فوق کمتر بدان پرداخته شده باشد، بر زبان آورد. مگر نه این است که طبقِ منشور جهانی حقوقِ بشر؛ هر کس آزاد است عقیدۀ خود را ابراز بدارد و نظرش را بدون واهمه‌ای بگوید؟! خُب، من هم دارم همین کار را انجام میدهم. اما قبل از اینکه بخواهم به نکتۀ موردِ اشاره بپردازم بی‌مناسبت نمی‌بینم داستانِ کوتاه و لیکن آموزنده‌ای را نقل نمایم و سپس آنگاه بار دیگر به موضوع موردِ بحث برگشته و ارتباط این دو را توضیح بدهم. داستانِ ما از این قرار است:

یکی بود یکی نبود زیر گنبدِ کبود یک مردِ ثروتمندی بود که در گوشه‌ای از این جهان در شهری زندگی میکرد. این آدمِ صاحبِ مال و منال در اوج خوشبختی می‌زیست ولی از رساندنِ یاری و مدد به نیازمندان نیز هرگز غافل نبود. روزی از روزها مردِ رند و عافیت طلبی به در آن آدمِ ثروتمند آمده و دقّ الباب نمود. سرایدار در را باز کرد و از آن شخص پرسید که چه حاجتی دارد و دلیل دق الباب نمودنش چیست. آن آدمِ رند در جواب گفت که من برادر صاحبِ این خانه‌ام و آمده‌ام تا سهمِ خویش از ارث پدریم را وصول کنم. سرایدار جَلدی به نزدِ اربابش شتافت و بدو گفت، برادر محترمت بر در است و آمده سهم خود از ارثِ پدری را می‌طلبد. مردِ ثروتمند با حالتی آمیخته از تعجب و ناباوری نگاهی به سرایدارش انداخت و گفت: مردِ حسابی چرا پرت و پلا میگوئی من کِی برادر داشتم؟! زود برو بیاورش ببینم این کیست و اینجا چه میخواهد. سرایدار بیخبر از همه جا بطرفِ در دوید و آن مردِ را بداخل خانه و به نزد اربابش آورد. آن آدمِ غریبه تا چشمش به صاحب خانه افتاد شروع کرد به قربان صدقه رفتن وی و گفتن اینکه چقدر از دیدن برادر ثروتمندش خوشحال است و مدت زمانِ زیادی در انتظار چنین روزی بوده و بدنبالش گشته است. مردِ ثروتمند با تلاش بسیار زیاد سعی نمود جلو هرگونه رفتار ناشایست و غیر ضروری و در عین حال نسنجیدۀ خود را بگیرد و در عوض با روئی گشاده و مهربانانه با مهمان ناخوانده‌اش رو برو شود. این بود که با خوشحالی بطرفش رفت و به او خوش آمد گفت. بعد از احوال پرسی صاحب خانه رو به آن مردِ غریبه کرده گفت: پس تو برادر عزیزم بودی و من اطلاع نداشتم؟! ولی تا آنجائیکه همه هم میدانند والدینِ من فقط صاحبِ یک فرزند بودند و آن هم منم. با این تفاصیل تو چطور میتوانی برادر من باشی؟ این امر غیر ممکن است، اصلآ نشدنیست! مردِ رند صدای خود را صاف نموده رو به مردِ ثروتمند گفت: کار نشد ندارد برادر! مگر حضرتِ آدم پدر همه و از جمله من و تو نیست و حضرت حوا مادرمان نمی‌باشد؟ مردِ ثروتمند که اینک تازه دو ریالیش افتاده بود گفت: چرا، حق با توست برادر! حضرتِ آدم و حضرتِ حوا ابتدائی‌ترین والدین و پدر و مادرمان هستند! مردِ رندِ عافیت طلبِ حق بجانب این بار چنین گفت: خُب، حالا که تو خودت هم اعتراف کردی که ما دو تا از یک پدر و مادر هستیم و برادریم، چه بهتر که اکنون با زبان خوش سهمِ مرا از ارث پدری بدهی و نگذاری کارمان به داروغه، عدلیه و مدعی العموم بکشد! مرد ثروتمند که آدمِ فهمیده و دنیا دیده‌ای نیز بود خود را به نزد مردِ غریبه رسانده و به او اینچنین گفت: مطمئن باش برادر عزیز، که کارمان به داروغه و عدلیه نخواهد کشید چون من بنا ندارم سهمِ برادری چون تو را بخورم! بلکه بر عکس، دوست دارم آنرا همین حالا به تو بدهم! لطفآ دستت را بیاور جلو تا حقت را کفِ دستت بگذارم! وقتی که مردِ رند دستش را برای گرفتن سهمش دراز نمود آن مردِ ثروتمند ده شاهی را از جیبِ خود در آورد و در دستِ او گذاشت و به طرف گفت: این پول را بگیر و ساکت و آرام و بی‌صدا از این خانه برو بیرون چون اگر دیگر برادران و خواهرانمان بفهمند که ما داریم ارث پدریمان را تقسیم میکنیم آنان نیز بدین خانه هجوم آورده از من و تو طلب ارث پدری را خواهند نمود که در آن صورت همین ده شاهی هم نصیبِ تو نخواهد شد که هیچ بلکه هر آنچه که از خود داری نیز از دست خواهی داد! مردِ رند دو پا داشت دو تای دیگر را هم قرض کرده در چشم بهم زدنی از آنجا ناپدید شد.

خُب حالا بر گردیم به موضوع موردِ بحثِ‌مان و ارتباطِ آنرا با داستانی که نقل شد بجوئیم. برای این منظور یکی دیگر از انتقاداتِ اساسی و چه بسا حیرت انگیزی که جناب آقای علی کشگر به زنده یاد داریوش همایون و حزب مشروطه ایران وارد میسازد را در اینجا مطرح میکنیم. او اشکال را اینگونه به قلم کشیده است: «...اما بهتر از هر فردی داریوش همایون خود می‌داند که، "ایراد و مشکل" اصلی ی جمهوریخواهان به مقام موروثی، دمکراتیک بودن يا غیر دمکراتیک بودن آن نیست...( بلکه) اِشکال اساسی از سوی روشنفکران و باورمندان به گفتمان لیبرال دمکراسی به "مقام موروثی" (کیست که نداند مقصود همان ولیعهد و مآلآ شاهزاده رضاپهلوی میباشد) نه در حوزه سیاسی و دمکراسی بلکه در قلمرو «فتحنامه لیبرال دمکراسی» یعنی منشور جهانی حقوق بشر و تکیه بر خاستگاه آن، يعنی "برابری انسان" هاست...» آری، خوانندۀ محترم! حرف آخر و لُب مطلبِ نوسندۀ مقاله این میباشد که "مقام موروثی" داشتن، مغایر است با اصل "برابری انسان‌ها"! و به همین دلیل مورد مخالفتِ و انکار جمهوریخواهان قرار گرفته و خواهد گرفت. اولین نتیجه‌ای که از این حکمِ صادره توسط آقای کشگر میتوان گرفت اینکه، چون رایزن فقیدِ حزب مشروطه ایران، داریوش همایون، در منشور و دیگر اسنادِ رسمی حزبِ خود یک "مقامِ موروثی" یا همان پادشاهی را بعنوان بهترین و مناسب‌ترین گذینه برای نظام سیاسی ایرانِ بعد از رژیم آخوندی انتخاب نموده و پیشنهاد کرده است، بنابراین چنین پیشنهاد دهنده‌ای نمی‌تواند در زمرۀ "روشنفکران و باورمندان به گفتمان لیبرال دمکراسی" در آید زیرا این جماعتِ آخری بر خلافِ داریوش همایون به مقام موروثی باورمند نبوده و آنرا نمی‌پذیرند. نتیجۀ دیگری که صد البته آن هم مثل اولی قابل توجه است همانا اعتقاد و باور داشتن به مغایرت و تضادِ موجود مابین موروثی بودنِ یک مقام از یک طرف و برابری انسان‌ها از طرف دیگر است. باور داشتن به چنین تضاد و تناقضی نه فقط یک قدری بلکه اگر نگوئیم غیر ممکن اما میشود گفت بی اندازه مشکل و ثقیل است. انسانها چه ما بخواهیم و چه نخواهیم با هم تفاوتهائی دارند و هرگز برابر و مساوی نبوده و نخواهند بوذ زیرا اگر غیر از این میبود همگان میبایست، لااقل در اروپا، دارای جایگاه، مقام، پُست، منزلت، مرتبت، شغل، درآمد، دارائی، سرمایه، ثروت، شأن،...، امکانات و استعداد یکسانی می‌شدند و همگان بقولِ معروف یا شاه بودند و یا گدا و کوچکترین فرق و تفاوتی در میانشان نبود. اما می‌بینیم چنین نشده و از این به بعد نیز چنین نخواهد شد. دلیلش بسیار ساده است. ما برای اینکه بتوانیم، بفرض هم شده، لااقل همۀ هموطنانِ خود را در شرایط مساوی و برابر قرار بدهیم و به تبع آن جلوِ تبعیض، نابرابری و بی‌عدالتی را بگیریم، ناچار از انجامِ یک کار بینهایت مشکل و خارج از قدرت و توانِ خویشیم. این کار چیزی نیست جز آنکه هر لحظه همانند بُر زدن در شروع هر بازی ورق، با متولد شدن کودکِ جدیدی دار و ندار انسانها (از جمله پُست و مقامشان) را بُر زده از نو و بصورتِ مساوی در بین همگان تقسیم نمائیم تا بدین طریق اصل برابری را رعایت کرده و در حق کودک تازه متولد شده هم اجحافی ننموده باشیم. حال سؤال این است که در هر؛ ساعت، روز، هفته، ماه، سال و ... چند بار باید این کار را انجام دهیم؟! آیا این کار شدنیست و اصلآ امکانِ انجامش وجود دارد؟! و اگر وجود دارد کدام آدم و یا نهادِ بی‌طرف و منصفی میتوان پیدا کرد که چنین کاری را بتواند انجام دهد، ارث و میراث را عادلانه تقسیم نماید و رضایت همگان را نیز بتساوی و یکسان در پی داشته باشد؟! اینک درست در همیجاست که موضوع بحث و مشکل ما با موضوع داستانِ مذکور در بالا ارتباط و تلاقی پیدا میکند. داستانی که مدعی ارث و میراثِ برابری و برادری عاقبتی جز فرار و ناپدید شدن نداشت. پر واضح است که با این شیوه و سیاق و ایستادن بر مواضع‌ای نادرست از این قبیل و اصرار بر آنها کاری از پیش نخواهد رفت و بر آهن سرد کفتن است. راه و روش عاقلانه و منطقی همان است که سایرین و بویژه اروپائیان رفته و میروند. آنها سالهای سال است که با بستنِ معاهدات، مفافقتنامه‌ها، عهدنامه‌ها و یا همان قراردادهای اجتماعی، توانسته‌اند نتنها آن مشکلی که از آن نام بردیم یعنی برابری انسانها را حل کنند بلکه دیگر مشکلات خود را نیز بر طرف نمایند. مردم در اروپا و علی الخصوص در مهد آزادی و دمکراسی و چه بسا حقوق بشر یعنی انگلستان نیز مشکلی همانند آنکه جنابِ آقای علی کشگر از آن نام می‌بَرد داشته و دارند و برای آنها نیز مقام موروثی مهم بوده و و هنوز هم هست. همین چند هفتۀ پیش بود که مردمِ بریتانیای کبیر صاحبِ سومین "مقام موروثی" شدند که قبل از او دو نفر ذیگر در نوبت بودند. تمامِ دنیا شاهد آن بود که مردم انگلستان علیرغم داشتنِ دو ولیعهد حاضر و آماده به خدمت، از متولد شدن سومیش چه اندازه خوشال شدند و روز‌ها و شبهائی را در خیابانها و جلو بیمارستان سپری کردند تا مگر تازه وارد را ببینند. در اغلبِ کشورهای اروپائی قراردادهای اجتماعی مختص خود نوشته و بمرور زمان تصحیح و تکمیل شده‌اند و در بعضی از آنها که حتی خاستگاه و محل تولدِ اصلِ برابری انسانها هستند همان مقام موروثی مورد انتقادِ آقای علی کشگر نتنها پیشبینی شده بلکه وجودش ضروری و بی‌بدیل میباشد. این قراردادها اگر هم نواقصی داشته باشند باز برای مردمشان محترمند و قابل اجراء. طریق و روش بوجود آوردن و بستن عهدها و قردادها بی‌شباهت به روشی که قبلآ بیان شد یعنی ایجادِ شرایط مساوی و یکسان برای همگان با توسل جستن به عملی شبیه به بُر زدن ورقهای بازی، نیست. بدین معنی که در زمانی بخصوص نمایندگانِ حقیقی و منتخبِ مردم که تحتِ شرایط کاملآ مساوی و حتمآ آزاد انتخاب شده باشند، محتوا و مفادِ قراردادِ اجتماعی مثلآ قانونِ اساسی را که حداقل مورد تأئیدِ دو سوم یا حتی سه چهارم نماینده‌ها واقع گردیده، تهیه و برای پذیرس در معرض رأی ملتِ و یا همان موکلینِ خود بگذارند و بعد از کسبِ رأی مثبتِ مردم امور اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و ... سیاسی جامعه و مملکت‌شان را فقط بر اساس همان قرارداد و قانون رتق و فتق نمایند. مقامِ موروثی در صورتِ پذیرفته شدن و قید آن در یک قراردادِ اجتماعی همانند دیگر مفادِ آن قراداد، دیگر هیچگونه منافات و مغایرتی با اصل برابری انسانها نخواهد داشت. اما آن موضوع و موردی که هنوز بتصویب نرسیده و در قراداد اجتماعی یک جامعۀ قانونمند گنجانده نشده، میتواند نتنها با اصل یاد شده بلکه با دیگر اصول منشور جهانی حقوق بشر مغایرت داشته باشد هر چند که در میان مردم دارای مقبولیتی است. "جمهوریخواهان، روشنفکران، لایه‌های پیشرو جنبش روشنفکری و باورمندان به گفتمان لیبرال دمکراسی" ایرانی موردِ نظر آقای علی کشگر نیز چنانچه همانند داریوش همایون صادق و آزادیخواه باشند، میبایست بطریقی که عرض شد به تنظیم و پذیرش قراردادهای اجتماعی در جامعۀ ایرانی تن بدهند و هر آنچه که از مفادِ قراداد بتصویب رسید را محترم بشمارند و بر اجرای آن اصرار ورزند. این مقبول‌ترین و عقلائی‌ترین روشی است که تاکنون امکان انجامِ آن میسر گردیده است.

جنابِ آقای علی کشگر در خلالِ یکی دیگر از مقاله‌های بحث‌انگیز و مسأله‌دار خودشان تحت عنوانِ «فارغ از سن و سال به گفتمان میهن دوستی نسل جوان ایران بپیوندیم» (۳)، همانگونه که قبلآ اشاره شد، در رابطه با شخصیت‌هائی کاملآ متفرق، متخاصم و متضاد نسبت به هم، یعنی تئوریسین و رایزن فقیدِ حزبِ مشروطه ایران روانشاد داریوش همایون از یک طرف و آیت‌الله علی اکبر هاشمی رفسنجانی و حجت الاسلام محمد خاتمی از طرف دیکر، یک مقایسه، چه عرض کنم، مطابقتی دارد و این سه را در عرصۀ محبوبیت و مقبولیت در میانِ “نسل جوان امروز ایران” چنان یکی دانسته که اگر حتی برای نسل مزبور حیرت‌انگیز نباشد بدون تردید برایش تعجب‌آور و مأیوس کننده خواهد بود. در این باره از مقالۀ آقای علی کشگر چنین میخوانیم: «...همانطور که فرهنگ و آرمان‌های مشترک، دکتر مهرداد پاینده را با داریوش همایونِ هشتاد ساله می‌تواند هم نسل کند، پس “نسل جوان امروز ایران” حتماً (همانطور) "پیوند" مشترکی میان “مهر” سرشار خود به میهن "با خاتمی و رفسنجانی" یافته‌اند...». بر همین اساس نویسندۀ مقاله، خوانندگان و مخاطبین خود را دعوت میکند که بیائید حالا فارغ از سن و سال و اصولِ اساسی سیاسی که داریم به گفتمان میهن‌دوستی نسل جوان ایران (منظور همان پیوند با خاتمی و رفسنجانی است) بپیوندیم. بسیار بجا و بحق خواهد بود که در همینجا به فرمایشات و توصیه‌های داریوش همایون در بارۀ نتنها دو روحانی نامبرده که در خصوص خودِ شخص آیت‌الله خامنه‌ای نیز هست، توجه نمائیم و همزمان دعوت و مقایسۀ جناب آقای علی کشگر را نیز مد نظر داشته باشیم. سخنِ قاطع و صریحِ رایزن حزب مشروطه ایران، که برخاسته از اصولِ مرامی و سیاسی وی میباشد، بدین شرح است: «...هنگامی که خامنه‌ای کسی را سجده کنند و رفسنجانی کسی را مدافع دمکراسی و حقوق بشر بنامند دیگر از چه استانداردی می‌توان سخن گفت؟...» و در مورد خاتمی: «...‌رداز ورشکستۀ دوم خردادی می‌تواند بجای فرو رفتن در انقلابی که به گفته خودش از "محصولات فرعی آن"، این بیست و هفت سال کشتار و سرکوبگری و تاراج (میباشند)، هیچ پشیمان نیست... ». اینک سؤال مهم و اساسی و در عین حال هشدار دهنده این است؛ کدام آدمِ واقع بین و منصفی را میتوان سراغ گرفت که شخصیتی مسئول و شریک در جنایتهای «انقلابی که از "محصولات فرعی آن"، این بیست و هفت سال (امروز نزدیک به سی و پنج سال) کشتار و سرکوبگری و تاراج (میباشند)» ، یعنی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی را با انسانی فرهیخته، داشمند، میهن‌پرست و عاشق ایران و ایرانی همانند داریوش همایون، از لحاظِ تأثیر‌گذاری و الگو بودن برای “نسل جوان امروز ایران” همسان و برابر دانسته و آن مقایسه‌ای را بنماید که جناب آقای علی کشگر نمود است؟! هاشمی رفسنجانی، چه خود بخواهد و چه نخواهد، از مسئولین طراز اول جمهوری‌اسلامی بوده و هست. ما پُستها و سِمتهائی که او از ابتداء تا کنون در رژیمِ اسلامی داشته است را بقرار زیر میشماریم و سپس آنها را با خدمات و فعالیتهای انجام گرفته توسط زنده یاد داریوش همایون که برای همگان اظهرمن الشمس است، مطابقت مینمائیم تا عدم وجودِ مشابهت و برابری در میان این دو شخصیتِ کاملآ متضاد و متخاصم با یکدیگر از هر جهت روشن تر گردد. سِمتهای آیت الله هاشمی رفسنجانی تا کنون عبارت بوده اند از:

• از اعضای شورای انقلابِ اسلامی بودن.
• از اعضای حزب جمهوری اسلامی بودن.
• سرپرستِ وزارتِ کشور.
• ریاستِ مجلس شورای اسلامی.
• امام جمعه موقتِ تهران.
• جانشین فرماندهی کل قوا در جنگِ ایران و عراق.
• نیابتِ ریاستِ مجلس خبرگان.
• ریاستِ جمهوری اسلامی.
• ریاستِ شورای عالی انقلابِ فرهنگی. (این شورا چه بلائی ماند که بر سر دانش و فرهنگ ایران نیاورد؟!)
• ریاستِ شورای عالی امنیتِ ملی.
• ریاستِ مجلس خبرگان رهبری.
• ریاستِ مجمع تشخیص مصلحتِ نظام اسلامی.
• ...

از جملۀ مسئولیتها و چه بسا اتهاماتِ دیگری که به آیت‌الله هاشمی رفسنجانی نسبت داده شده‌اند میتوان نمونه‌های زیر را بر شمرد:

• اکبر هاشمی رفسنجانی یکی از چهره‌های تاثیر گذار در روند انقلابِ اسلامی و همچنین دوران پس از آن تا امروز است.
• او در دوران قبل از انقلابِ اسلامی، بسیار به خمینی نزدیک بود.
• هاشمی پیش از انقلاب اسلامی، یکی از مخالفان برنامه‌های نوگرایانه شاه (انقلاب سفید) شناخته می‌شد.
• از جمله گروه‌هایی که پیوندهای عمیقی با هاشمی داشتند، حزب مؤتلفه اسلامی بود که مسئول ترور حسنعلی منصور نخست وزیر شناخته می‌شد (گویا اسلحۀ این ترور را هاشمی رفسنجانی تهیه دیده بود).
• هاشمی در آغاز دهه پنجاه، به گروه مارکسیستِ اسلامی مجاهدین خلق ایران پیوسته بوده.
• در آن دوره (پس از پیروزی انقلاب) او نزدیک‌ترین فرد به رهبر (روح‌الله خمینی) بود و نقش «چشم و گوشِ» رهبر را ایفا می‌کرد.
• به کمک هاشمی بود که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ شکل گرفت.
• درجریان سومین دوره انتخابات ریاست جمهوری اسلامی، زمانی که هاشمی رای خود را به نفع سیدعلی خامنه‌ای به صندوق می‌انداخت، مدعی شد که «این رایِ امام، روحانیت و مجلس است».
• بدون‌تردید، این هاشمی بود که راه را برای رهبر شدنِ سیدعلی خامنه‌ای هموار کرد.
• او با کمکِ خامنه‌ای، تغییراتِ لازم در قانون اساسی را به‌گونه‌ای اعمال کرد تا با شرایط علی خامنه‌ای تطابق داشته‌باشد.
• قدرتِ اجرایی کشور منحصراً در دست او (هاشمی رفسنجان) بود.
• درواقع این هاشمی بود که در آن دوره (پس از درگذشت روح‌الله خمینی) سیاست‌های کلی نظام را تعیین می‌کرد (چه بسا باعثِ کشتارها و اعدامهای انبوهی که به وقوع پیوستند شد).
• به موجبِ حکمِ دادگاه آلمان، علی خامنه‌ای و هاشمی رفسنجانی در دادن دستور ترور رستوران میکونوس دست داشته اند.
• دولت آرژانتین مدعی است دستور و نقشه ضربه زدن به بزرگترین مرکز اقلیت یهودی در آرژانتین از جمله توسط علی‌اکبر هاشمی رفسنجانی و علی‌اکبر ولایتی صادر شده است.
• ...


اینک در پایانِ این مطلب و نوشتار نسبتآ مفصل و طولانی حاضر بر عهده و اختیار خوانندۀ محترم است تا بر اساسِ بررسیها و مقایسه‌هائی که انجام خواهد داد با درایت و ذکاوتِ خود دریابد که داریوش همایون، آن انسانِ بتمامِ معنا فرهیخته و میهن‌پرست، آن سیاستمدار عاری از جنحه و جنایت و بدور از هرگونه پلیدی، آیا میتواند و سزاوار است در جرگۀ "روشنفکران و باورمندان به گفتمان لیبرال دمکراسی" واقع نشود و لیکن با استدلال و تأویلِ بغایت نادرست مشابهتی با هاشمی رفسنجانی که نمونۀ شاهکارهایش!! را در بالا آوردیم، پیدا کند؟! آن کسانی که مبادرت به چنین عمل ناجوانمردانه‌ای نمایند و این دو شخصیت اخیر را در تأثیر‌گذاری بر “نسل جوان امروز ایران” برابر انگارند، دانسته و یا ندانسته یکی از این دو کار را انجام داده‌اند: آنان از شأن و مقامِ داریوش همایون کاسته و او را در حدِ هاشمی رفسنجانی پائین میکشند و یا عکس آن، بر مقام و منزلتِ نداشتۀ هاشمی رفسنجانی چنان با غلّو کردن می‌افزایند تا جائیکه ارج و مقامش با مالِ داریوش همایون برابر شود.


منابع مقالاتی که در این نوشتار از آنها نام برده شد:
۱ - مقالۀ داریوش همایون:
http://irancpi.net/ir/liberal-democracy/endishe/1197-liberal-democracy-2013-09-23.html
۲ - مقالۀ آقای علی کشگر:
http://www.talashonline.com/didgha/matn_705_0.html
۳ - مقالۀ دیگر آقای علی کشگر:
http://talashonline.net/1392/02/faregh_az_sen_sal_mihandosti_nasle_javan_bepeyvandim/

برگه درخواست عضویت
ایمیل دبیرخانه حزب
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

با ما همراه باشید

کتاب‌های علی‌اصغر حقدار

آخرین مقالات درج شده جدید

مشروطه ایرانی و گفتمان ملی…

22 بهمن و خیزش مردم ایران…

تلاش بیهوده حجاریان…

هفدهم ماه دی، روز زن در ایران…

بیانیه جبهه ایران‌گرایان در پشتیبانی از تظاهرات گسترده مردم در ایران…

مقالات دگراندیشان جدید

مشکل، مردم ایران نیستند؛ رژیم جانی‌شان است…

قیام ملی نقاب (نجات قیام ایران بزرگ)…

آیت‌الله مایک؛ آمریکاییِ مسلمان‌شده‌، رئیس جدید میز ایران سازمان سیا…

ایران را چرا باید دوست داشت؟…

در باغ وحش آخوندها!…

مقالات هم‌اندیشان جدید

بحثی در مقوله رفراندوم درخواستی و بیانیه پانزده اصلاح‌طلب پشیمان…

آیا هدف روسیه تبدیل ایران به یک «حکومت اقماری» است؟…

مارتین لوتر: مردی که به قرون‌وسطی فرمان ایست داد…

تشدید «جنگ سرد» در مناسبات آمریکا و ایران…

جشن مهرگان، تجدید پیمان با مهر و روشنایی…