پادشاهان را مردمانِ سلحشور و قهرمان بر تخت می‌نشانند!

  • پرینت
.

می‌گویند و می‌نویسند که کی‌کاووس، آن نام‌دارترین پادشاهِ سلسلۀ کیانی ایرانی پس از آنکه فریبِ دیوان را می‌خورَد، با وجود مخالفت‌های پهلوانان و بزرگان به ویژه رستم و پدرش زال، آهنگِ مازندران می‌نماید تا آن جا را فتح کند و بر شاه مازندران پیروز شود. شاهِ مازندران از دیو سپید کمک می‌خواهد. دیو سپید جادو می‌‌کند و چشمان کی‌کاووس و همراهانش را تیره می‌سازد و لشکر ایران پریشان و پراکنده می‌شود. کی‌کاووس در این هنگام به یادِ پندهای رستم، زال و بزرگان ایران می‌افتد و به زال و رستم پیغام می‌فرستد که او را یاری دهند. زال هم رستم را به یاری وی می‌فرستد و او را روانهٔ مازندران می‌کند. «رستم پس از آزمایش‌ها و نبردهای شگفت‌انگیز از هفت منزل - که به هفت خوان رستم معروفند - می‌گذرد و بر دیو سپید پیروز می‌گردد.» کی‌کاووس و همراهان او به دستِ رستم از چنگِ دیو سپید نجات پیدا کرده و بینایی خود را از جگر دیو سپید که رستم آن را دریده ‌است و درمان چشمان شاه می‌باشد، باز می‌یابند.

آری، رستمِ دستان، آن نام آورترین چهرهٔ اسطوره‌ای در شاهنامه و به تبع آن برترین چهرهٔ اسطوره‌ای ادبیاتِ فارسی، علیرغم اینکه پادشاه ایران، کی‌کاووس، به توصیه‌هایش و مخالفتش با رفتنِ به مازندران بی‌اعتنائی نموده، خود و همراهان و لشکر ایران را به خطر می‌انداخته، عزم خود را جزم نموده و ضمن گذشتن از آن هفت خوان معروف و قبول خطر به جنگ دیوان میرود و این پادشاهِ ایران زمین را از چنگال آنان نجات میدهد و او را دوباره بر تختِ شاهنشاهی ایران می‌نشاند.

می‌گویند و می‌نویسند که کاوۀ آهنگر بر ضحاکِ ماردوش قیام نموده و با بر افراختنِ درفشِ کاویانی ایرنیان را بر ضد ضحاکِ تازی بر آشفت و با یورش بردن به سوی کاخ این ستمگر نیمه اژدها، بساط وی را در هم کوبیده و بعد از زنجیر و زندانی نمودنش در البرز کوه، علیرغم شایستگی و لیاقت خود، فریدون را بر تختِ پادشاهی می‌نشاند.

می‌گویند و می‌نویسند که محمّد علی فروغی آن سرشناس به ذکاءالملک، روشنفکر، مترجم، ادیب و سخن‌شناس، روزنامه‌نگار، سیاست‌مدار، دیپلمات و نماینده مجلس، در سالِ ۱۳۰۴ پس از تصویب انقراض دودمان قاجار، که خود در آن نقش داشت، در به سلطنت رساندن رضا شاه بزرگ تلاش فوق‌العاده‌ای نمود و خودِ او که از نظر تحصیلات بمراتب در درجۀ بالائی نسبت به این شاه قرار داشت اما همین محمد علی فروغی ضمن دوری جستن از هر گونه تکبّر و غرور، به پادشاه شدنِ رضا شاه یاری رسانده و خود اولین و آخرین نخست‌وزیر وی می‌گردد.

می‌گویند و می‌نویسند که تیمسار سپهبد فضل‌الله زاهدی ملقب به بصیرالدیوان آن نظامی پرسابقه و پر آوازه‌ای که شیخ خزعل، همان عامل انگلیس در خوزستان که در صدد تجزیۀ بخشهای عرب نشین آن از ایران بود را سرکوب و دستگیری نمود، در مرداد ۱۳۳۲ با به خطر انداختنِ جانِ خود و بستگانش و در افتادن با دست نشاندگان شوروی استالینی، ایران را از چنگال استعمار سرخ و سیاه نجات داد و در نهایتِ و اوج قدرت و اختیاراتی که داشت از شاهِ فقید محمد رضا شاه پهلوی،که ملتِ ایران بخاطش به خیابانها ریخته بودند، خواهش نمود به ایران برگردد و بر تختِ شاهنشاهی آن جلوس فرماید.

می‌گویند و می‌نویسند که "رودریگ دیاز" آن "ال سیدِ" معروف، آن فرماندۀ کلّ قوای اسپانیا، آن ژنرالِ بخشنده در زمان پادشاهی "آلفونسو"، با وجودِ دشمنی دیرینۀ میان او و این پادشاه، هنگامی که با رشادت و شجاعتِ تمام بر "والنسیا" پیروز شد و همه انتظار آنرا داشتند که رودریگ دیاز خود را پادشاه خوانده و تاجگذاری نماید، در کمالِ ناباوری و تعجبِ مردمِ والنسیا، تاج پادشاهی آن دیار را نیز در اختیار شاهِ خود یعنی آلفونسو میگذارد و دلِ سخت‌تر از سنگ آن پادشاه را مثل موم نرم نموده بگونه‌ای که شاه در برابر رودریگ دیاز زانو میزند. آن ال سیدِ بزرگوار خطاب به آلفونسوئی که از روز نخست با حیله و نیرنگ به پادشاهی اسپانیا رسیده بود می‌گوید: شاهِ من در مقابل هیچ کس نباید زانو بزند! ال سید با اینکه اسطوره نیست اما بالاخره بلحاظ شجاعت، دلاوری و از همه مهمتر بخشندگیش به اسطوره مبدل می‌گردد.

آری، از این نمونه می‌گویند‌ها و می‌نویسند‌ها، در تاریخ ایران و جهان بالطبع بسیار است و شمار سلحشوران و قهرمانانی که همۀ هستی‌شان را بخاطر پادشاه و رهبرشان که سمبل و نمادِ تمامیتِ کشور و یکپارچگی ملیشان هست، فدا نموده‌اند بسیار است و محدود به آنانی که نامشان بر زبان رفت نمی‌باشد. من می‌توانستم بیش از این در خصوصِ پادشاهِ با نام و اسطوره‌ای بریتانیا یعنی "آرتور شاه" و جانبازیها و فداکاریهای شوالیه‌های میز گردِ او از برای همین پادشاه بگویم اما بقولِ معروف، عاقل را اشاره‌ای بس است! (نقل به مضمون) و از طرفی مطلبِ حاضر را بخاطر نقل اینگونه داستانها تخصیص نداده‌ام بلکه هدف بیشتر پرداختن به موضوعی می‌باشد که مدتهاست فکر و ذکر برخی از هموطنان (از جمله شیر و خورشید و تاج) و خودِ اینجانب را بخود مشغول نموده است. لیکن باید گفت برای پرداختن بدین موضوع بسیار لازم و ضروری می‌بود که مقدمه‌ای همانند آنچه که معروض افتاد آورده شود و با توجه به پیامِ و نتیجۀ آن چاره‌ای برای مشکل امروزی و حال حاضر خودمان بیندیشیم.

پیام و سفارشِ مقدمه‌ای که بیان شد چیزی نیست جز اینکه: پادشاهان را مردمانِ سلحشور و قهرمان، دریافته و بر تخت می‌نشانند! مفهومِ پیامِ فوق این است که ما نباید منتظر باشیم تا برایمان رهبر و یا پادشاهی از غیب (حالا بخوانید از فرانسه و یا ...) فرا رسد و یا از آسمان فرود آید. پادشاه در میان خومان است و کافیست که ما بسراغش رویم، دعوتش کنیم و از او بخواهیم، درصورتِ لزوم حتی خواهش کنیم، پادشاهِ ما شود. عینآ همان کاری را که در تاریخ، محمّد علی فروغی در خصوصِ پادشاهی رضا شاه بزرگ نمود، ما نیز میایست امروز جهت رهائی و آزادی ایران و ایرانی همان کار را بکنیم که آن فرهیختۀ زمانه‌اش کرد. هیچ پادشاه و یا رهبری بدون خواست و یاری مردمِ یک کشور و شرایط مساعدِ آن به قدرت نرسیده است (آنانی که با دروغ، فریب، خدعه و نیرنگ به حکومت رسیده و می‌رسند در این مقوله جائی نمی‌وانند داشته باشند). اغلبِ احزابِ با نام و استخوان‌دار (حزب مشروطه ایران یکی از آنها) و اکثریتِ مردمِ ایران، شاهزاده رضا پهلوی را نتنها برای پادشاهی (باز حزبِ مشروطه ایران) که برخیها حتی برای ریاستِ جمهوری، شایسته‌ترین انتخاب و گذینش می‌دانند و سالیانِ سال است منتظرند تا او را بر دوشهای خود گرفته به کاخِ حکومتی ببرند و بر تختِ رهبری بنشانند. با این تفاصیل و این حقیقتِ غیر قابلِ انکار که شاهزاده رضاپهلوی شایسته‌ترین است، اگر همچنان بر این طبل بکوبیم و فریاد بر آوریم: ما کسی را نداریم تا وی را بعنوانِ رهبر خود انتخاب کنیم و راه نجاتِ ایران را در پیش گیریم، با کمالِ معذرت باید عرض کنم با این کارِ خود فقط و فقط عدمِ استقلال رأی، عدمِ ثباتِ عقیده و تززل و نا‌پایداری در مرام و مقصودِ خود را به اثبات رسانده‌ایم که حتم دارم اغلبِ هم میهنانِ سلحشورم از این نقیصه و این عیب بدورند و در چنین اوضاع و احوالاتِ بسیار خطیر، نقد را نگذاشته و بدنبالِ نسیه نخواهند گشت. شاهزادۀ محبوب و معروفِ ایرانی علاوه بر آن ده‌ها میلیون آرائی که از طرفِ مردمِ کشورش دارد از چنان شهرت و نامی در جهان برخوردار می‌باشد که انتخاب او بعنوان رهبر و پیشرو مبارزان بر علیه رژیمِ آخوندی، کمترین حقانیت و امتیازی است که نصیبِ وی ساخته و می‌سازد. آنچه در این میان باقی می‌ماند و عدمِ حضورش در میدان احساس میشود همانا غیبتِ آن سلحشوران و قهرمانانِ ایرانیست که بسان "رودریگ دیاز"، تیمسار سپهبد فضل‌الله زاهدی، محمّد علی فروغی، رستمِ دستان، ... و نهایتآ کاوۀ آهنگر پا پیش بگذارند و با بر افراختنِ درفش کاویانی دیگری بر ضحاکان تازی بتازند و منتخب، برگذیده و معرفِ ملی ایران و ایرانی که بسانِ یک سرباز میهن‌پرست همیشه در آماده باش بسر میبرد را بر تختِ حکومتی بنشانند.

اینک مطالبی را حضور با سعادتِ خوانندۀ بسیار عزیز تقدیم می‌دارم که بر گرفته از بیانات، مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و گفتگوهای متعدد شاهزادۀ محبوبمان رضا پهلوی، وارث و یادگار بی‌نظیر آن پادشاهان ایران‌ساز و فرزند برومند شهبانو فرح پهلوی، در طی سالیانِ گذشته می‌باشد. آنچه که در بیاناتِ شاهزادۀ ایران حائز اهمیت بوده و بیش از همه چیز به صمع و نظر آمده و میآید آن است که این فرزند برومند ایران و انسان به تمامِ معنا شریف هر آنچه که از سیاست می‌خواهد و طالب آن است بگفتۀ خودش همانا حفظ حق هر کدام از آحادِ ملت ایران می‌باشد. شاهزاده رضا پهلوی برای اخذ و گرفتنِ این حقّ آماده بوده و تا پای جان ایستاده است (نقل به مضمون). او برای به عهده گرفتنِ مسئولیت آماده است و تنها کاری که مانده و باید انجام گیرد اعلام رسمی دعوت و درخواستِ عمومی از وی بجهتِ همین منظور یعنی به عهده گرفتن مسئولیتِ رهبریست.

قابلِ ذکر است که صحبت‌ها و بیاناتِ شاهزادۀ ایران در مراحل و مناسبت‌های گوناگون و با اشخاص و مصاحبه کنندگانِ مختلف مثل آقای بهارلو و دیگران انجام شده که خوانندۀ محترم در اینجا فقط بخشی از کل مطلب را بصورت مکتوب ملاحظه مینماید. لطفآ در صورتِ نیاز و جهتِ کسبِ آگاهی بیشتر به منبعی که در پایان این نوشتار آمده است مراجعه فرمائید.

آغاز مطلب:

۱ - «...بهارلو: علیرضا از ایران سؤالی از شما دارد، شاهزاده رضا پهلوی، ایشان می‌گویند: شاهزاده رضا پهلوی! بارها شما اعلام کردید که حاضر نیستید رهبری گروهِ اپوزیسیون را بعهده بگیرید. از طرفی در حالِ حاضر جوانانِ ایران بیش از هر زمانِ دیگر دچار اعتیاد و فشار و بدبختی هستند و تمامِ این معضلاتِ بوجود آمده بخاطر نبودِ رهبری روشنگر بوده. شرایطِ نبودِ رهبری به حدی رسیده که امروز جوانان هیچ راهی بجز تبعیت از افرادی همچون احمدی نژاد ندارند و یا افتادن به دامِ اعتیاد و فلاکت که آن هم توسط همین رژیم گسترش می‌یابد. آیا شاهزاده پذیرش رهبری اپوزیسیون را بدتر از تحمل تماشای فلاکتِ جامعۀ ایرانی می‌دانند که حاضر به زیر بار رفتنِ آن نیستند؟

شاهزاده رضا پهلوی: البته که خیر! منتها، بایستی برای صراحتِ کامل به این هم میهن عزیز و سایر هم میهنانم اینرا بگویم که تنها حرکتی که من حاضر هستم به آن شکل، «اگر از من خواسته بشود» که عهده‌دار پرچمدارش بشوم، حرکتی خواهد بود که مجموعۀ تمامِ جریاناتِ فکری و آزاد اندیشِ ایران را در بر بگیرد که از یک رابطۀ فرامسلکی، فرا‌حزبی و فرا عقیدتی؛ با یک هدفِ ملی و آن هم به مفهومِ نجاتِ کشورمان باشد و در آن شرایط، تنها هدف ما این باشد "که برسیم به مرحله‌ای که این نظام سرنگون بشود" و یک نظامِ جایگذین منتخبِ خودِ مردمِ ایران بیاید سر کار و رسالتِ این برنامه و چنین‌کاری به آن حدی باشد که برساند کار را به جائیکه مردمِ ایران بتوانند آزادانه نمایندگانِ خودشان را تعیین بکنند، که این نمایندگان تمامِ مسائل آیندۀ کشور را، از تدوین قانونِ اساسی و تعیین حکومت و تمامِ مسائل دیگر بهش برسند. یک چنین رسالتی وظیفۀ هر آزادیخواه و مبارز ملی امروز باید باشد. من در این قالب، اگر چنین انتظاری از من باشد، مطمئن بدانید که چنین مسئولیت را خواهم پذیرفت.

بهارلو: تلفنی داریم از کرج. کرج! لطفآ بفرمائید!

کرج: اَلو؟!...
بهارلو: جانم، بفرمائید!
کرج: آقای بهارلو؟...
بهارلو: جانم، عزیزم، بفمائید!
کرج: سلام، آقا رضا!... سلام! سلامِ مرا خدمتِ آقا رضا برسانید!
بهارلو: خواهش می‌کنم بفمائید!

کرج: من مطمئنم شما (خطاب به شاهزاده رضاپهلوی) بیشتر وضع ما را درک میکنید. شما خیلی از ما بهتر می‌دانید که ما اینجا چه می‌کشیم. ترا بخدا، فکری بحالِ ما بکنید! ترا به روح پدر بزرگوارتان که ایران را نجات داد، ترا به روح پدرتان که ایران را نجات داد! "شما فقط، می‌توانید ما را نجات بدهید". فکری بحالِ ما بکنید،ترا بخدا! شما نمی‌دانید ما اینجا داریم چه می‌کنیم. نمی‌دانید چقدر زنان را به فحشاء و کثافت کشیدند. نمی‌دانید چقدر فقر ما را بدبخت کرده. ما فقط امیدمان به شماست همین! فقط امیدمان اول به خدا بعد به شماست. ممنونم!

شاهزاده رضا پهلوی: سپاسگزارم از تو عزیزم! (تأثر و اندوه بر چهرۀ شاهزاده حاکم است) من تا روزی که زنده هستم و تا روزی که هم میهنانم را آزاد نبینم که بتوانند آیندۀ خودشان را بدست خودشان تعیین کنند، لحظه‌ای از حرکت ایستادگی نخواهم کرد. من، ماه آینده، درست ۲۸ سال می‌شود (این بیاناتِ شاهزاده مربوط به چند سالِ پیش است) که مبارزه را به سهمِ خودم آغاز کردم و مطمئن باش عزیزم (این مطلب بارها ثابت شده است که تمامی ایرانیان برای شاهزادۀ محبوبِ ایران عزیز و گرامیند) که یک روز نمی‌‌گذرد، یک شب نمی‌گذرد که فکر من با شما نباشد. نفقط فکرم، هر چه در توش و توان دارم انجام بدهم. اما اینرا از تمامِ هم میهنانم میخواهم که امروز بیائیم و واقعآ این حرکت را یکبار برای همیشه در بزرگترین شکلِ ممکنش در بیشترین اتحادِ ممکن، و همبستگی ممکن، اگر واقعآ اعتقاد داریم به اساس آزادی و دمکراسی و حقوقِ بشر، "بیائیم و قبل از اینکه همه چیز را برای خودمان بخواهیم، برای همدیگر بخواهیم"، برای آزادی مشترکمان بخواهیم. "این پیامِ اولیۀ من بود از روز اول" همین پیام را هم ادامه خواهم داد با «هر ایرانی که عاشق وطنش است» و برای آزادی کشورش امروز حاضر است دست بدستِ دیگری بدهد که این کار را پیش ببریم. من به سهمِ خودم این مسئولیت را پذیرفتم و انجام میدهم و امیدوارم که در این راه همگی ما باهم بتوانیم این مسأله را پیش ببریم که هرچه زودتر از این بدبختی و نکبت نجات پیدا بکنیم و برسیم به جائی که واقعآ سزاوارش هستیم بعنوان یک ملتی با آن همه تاریخ و فرهنگ و تمدن...»»

۲ - متنی کوتاه اما بغایت مهم از یک سخنرانی دیگر شاهزادۀ ایران رضا پهلوی:

...شاهزاده رضا پهلوی:... «آن روز که به من این حق را بدهید» یا این، باصطلاح انتخاب بکنید که بعنوانِ سخنگو، بعنوان معرّف، بعنوانِ کسی که از جانبِ همگی شما، (خطاب به همۀ ایرانیان) میتواند در سطح بین‌المللی رایزنی بکند و کار بکند، آن موقع این ادعا را (منظور ادعای رهبری است) خواهم کرد و نه قبلِش. «بنابر این اینرا بایستی از من بخواهید». من هرگز مدعیش نخواهم بود. اما این را بدانید که تا جان در بدن دارم تلاش خواهم کرد که نیروهائی که متعهد هستند به یک باور آزادی، بهمدیگر نزدیکترشان بکنم. سعی کنم تا آنجائیکه بتوانم بینشان تفاهمِ بیشتری بوجود بیاید. چون من معتقدم این چیزیست که امروز کشورمان بیشتر نیازمندش هست و برای من هیچ تفاوتی بینِ چپ و راست نیست. هیچ تفاوتی بین یک کرد و یک بلوچ نیست. هیچ تفاوتی بین یک آذری با یک خوزستانی نیست. هیچ تفاوتی بین زن یا یک مرد نیست. برای من تمامِ این افکار محترم است، مقدس است و "من در حفظ حق هر کدام از شما" همیشه تلاش خواهم کرد تا آن زمانی که یا با یک گلوله مرا از بین ببرید، یا صدایم را خفه بکنید. ولی تا آن روزی که جان در بدن دارم و نفس میتوانم بکشم و قلم میتوانم بزنم، مدافع حقّ تک تک شما خواهم بود، «حتی اگر دشمنی پدری با من داشته باشید. من که با شما هیچ دشمنی ندارم! "من بخاطر آزادی کشورم تا پای جان مبارزه خواهم کرد". امیدوارم در این راستا تنها نباشم و کمک شما را داشته باشم. سپاسگزارم!...» پایانِ مطلب

منبع برای بیاناتِ شاهزاده رضاپهلوی: